زانچه گشتى شاد بس كر شاد شد * آخر از وى جست وهم چون باد شد
از تو هم بجهد تو دل بروى منه * پيش دو بجهد تو پيش از وى بجه
سعدي
تا سكان را وجوه پيدا نيست * مشفق ومهربان يك دگرند
لقمهاى در ميانشان انداز * كه تهىگاه يكديگر بدرند
من المثنوي المعنوي
هر بلا كين قومرا حق داده است * زير آن كنج كرم بنهاده است
لطف أو در حق هركه افزون شود * بىشك آنكس غرق اندر خون شود
دوستان را هر نفس جانى دهد * ليك جان سوزد اگر نانى دهد
للّه در قائله
فلك دوننواز يكچشم است * آن يكى هم بفرق سر دارد
هر خريرا كه دم گرفت بمشت * مىنداند كه دم خر دارد
مىبرد تا فراز كلهء خويش * بيندش دم چو دست بردارد
بر زمينش زند كه خرد شود * خر ديگر بجاش بردارد
حكيم سنائي
اين جهان بر مثال مرداريست * كركسان دور أو هزار هزار
اين مر آن را همى زند مخلب « 1 » * آن مر آنرا همي زند منقار
آخر الامر بكذرند همه * وز همه بازماند آن مردار
من المثنوي
هرچه دارى در دل از مكر ورموز * پيش ما پيدا بود مانند روز
هامش
( 1 ) مخلب بكسر ميم : چنگال مرغان ودرندگان ، يا مخصوص مرغان شكاري .