فصل : در وعظ و زهد
بيكى از زاهدان گفتند : حالت چونست ؟ گفت : چگونه است حال كسى كه با ماندن خود بفنا رسد و يا سلامتى خود به بيمارى پيوندد ، بيكى از حكماء عرب گفتند : خوشگذرانتر مردم كيست ؟ گفت : آنكه عفت ورزد و قناعت كند و از آنچه ترسد بگذرد بسوى آنچه نترسد ، گفتند داناتر مردم كيست ؟ گفت : آنكه با مردم يار شود و پند آموزد و نگاه كند و عبرت گيرد و پندش دهند و بپذيرد .
در روايت است كه خدا ميفرمايد : اى آدميزاده روزى هر روزت مقدر است و تو غم آن را دارى و هر روزى عمرت بكاهد و غمش ندارى ميجوئى آنچهات سركش كند و دارى آنچهات بس است .
و گفتند : بدان بايد رشك برد كه قناعت پيشه كرده و ميانهرو است ، هر كه قانع است از بندگى دنيا آزاد است و از خوارى طمعورزى بر كنار است .
گفتند : فقير آنكه طمع دارد و بىنياز آنكه قناعت كند .
گفتند : هر كه از خود پند آموزد خدايش نگهدار است ، و بقولى هر كه از خود پند آموز است هميشه در خير است و همتش براى محاسبه خويش است .
مردى چنين پندارد : اى بندههاى خدا الحذر الحذر به خدا سوگند كه خطا را پوشد تا گويا آمرزيده و مهلت كيفر دهد تا گويا اهمال كرده ، و گفته شده : عجب است از آنكه غافل است و از او غافل نباشند و زندگى بر او گواراست و نمىداند سرانجامش چيست ؟
و گفتند : براى آنكه مانده عبرتش بايد از آنچه نابود شده و براى آينده بايد از گذشته عبرت پذيرد و خود را باز دارد كه آدم سعادتمند اعتماد نكند بهر نيرنگ