كردار آنان بايست است و اما وجهى كه بايد لعن وارد در خبرى كه ياد كرديم از اينكه واپسين اين امت اول آن را لعن كنند بدان تفسير كرد اينست كه ستمكاران و دشمنان امير مؤمنان عليه السلام آن حضرت را لعن كردند و آشكارا او را دشنام دادند و نكوهش كردند و ما شكى نداريم كه خوارج از آن حضرت بيزارى جستند و معاويه و ديگران از بنى اميه پس از وى آن حضرت را بر فراز منبرها لعن كردند و بيشتر مردم بمذمت آن حضرت خود را بواليان و حكمرانان خود نزديك ساختند و فرزندان خود را بآهنگ بيزارى و دشنام دادن بوى پرورش دادند .
49 - بسندش تا عبد الرحمن بن سائب كه پدرش به او گفته : زياد ما را در پيشگاه مسجد كوفه گرد آورد و پيشگاه مسجد و كاخ حكومت پر از مردم شد و ما را وادار كرد بدشنام دادن بعلى بن ابى طالب و بيزارى جستن از آن حضرت و مردم دچار گرفتارى بزرگى شده بودند ، پدرم گفت در سر خود اندك چرتى يافتم و چشم بر هم نهادم در خواب چيزى ديدم دراز مژگان و لب آويزان و لبانى دراز داشت كه از آسمان به زمين سرازير بود و من هراسان شدم و گفتم تو كيستى ؟ گفت نقار گردن درازم و پروردگارم مرا بر سر صاحب اين كاخ فرستاده و براى يارانم آن را باز گفتم : به من گفتند تو ديوانهاى ، و اندكى نمانديم كه دربان آمد و گفت : برگرديد كه امير ( زياد ) دچار گرفتاريست و معلوم شد كه دچار درد فلج شده و به همان درد درگذشت و عبد الرحمن سرود .
دست بردار نبود از آنچه از ما ميخواست * تا آنكه نقار گردند رازش دريافت
افتاد از او نيمى از آن حربه كارى * چونان كه امير رحبه بدان در ستمكارى
50 - بسندش از ابو رجاء عطاردى كه دشنام ندهيد بدين مرد ( يعنى عليه السلام ) زيرا مردى بوى دشنام داد و بد گفت و دو اختر آسمانى بر چشمانش زدند ( و كور شد ) .
51 - بسندش از عبد اللَّه بن فضل هاشمى كه من بر محراب تكيه داده بودم و خالد بن عبد الملك بر منبر سخنرانى ميكرد و على عليه السّلام را آزار مىرساند و