با من نگفت سپس رو به من كرد و گفت تو هشامى ؟ گفتم نه گفت با او همنشينى گفتم نه گفت پس از كجا آمدى ؟
گفتم اهل كوفهام گفت پس همان خود او هستى گويد سپس مرا نزد خود برد و در جاى خود نشاند و ديگر سخنى نگفت تا من برخاستم ، امام ششم خنديد و فرمود اى هشام كى اين درس را به تو آموخته بود گويد گفتم يا ابن رسول الله خود به خود بر زبانم آمد فرمود اى هشام به خدا اين در صحف ابراهيم و موسى و عيسى عليهم - السلام نوشته شده است .
مصنف اين كتاب گويد مصدق گفته ما كه ميگوئيم بجا ماندن عالم بر مصلحت خود نيازمند به امام است اينست كه خداى عز و جل هيچ قومى را عذاب نكرد مگر آنكه پيغمبر خود را از ميان آنها بيرون برد چنانچه در داستان حضرت نوح عليه السلام ( در سوره هود آيه 40 ) فرمايد تا چون دستور ما آمد و تنور جوشش كرد گفتيم از هر جفتى دو تا در كشتى حمل كن و خانواده ات را مگر آنكه گفته اى پيش از اين در باره او شده ، خدا به او دستور داد كه بهمراهى مؤمنان از آنها كناره كند و با آنها در هم نباشد و خداى عز و جل ( در آيه 37 هود ) فرمود در باره آنان كه ستم كردند با من سخن مگو براستى آنها غرقشده گانند و همچنين فرموده است خداى عز و جل در داستان لوط عليه - السلام در ( سوره هود آيه 11 ) خاندانت را در پاسى از شب بيرون برو هيچ كدام توجه بدان شهر نكنيد و رو بر نگردانيد جز زنت كه به او رسد آنچه به آنها رسيده باشد خداى عز و جل بوى هم دستور خروج از ميان آنها داد پيش از آنكه عذاب بر آنها نازل شود زيرا ممكن نبود تا لوط در ميان آنها است خداى عز و جل عذاب بر آنها نازل كند و همچنان خداى عز و جل هر امتى را خواست هلاك كند به پيغمبر آنها دستور داد از ميان آنها بيرون رود و از آنها كناره كند چنانچه حضرت ابراهيم در مقام تهديد قوم خود به آنها گفت از شما و آنچه جز خدا ميخوانيد كناره ميگيرم و پروردگار خود را ميخوانم اميد
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 316
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣١٦