بر زمين نباشد اهلش را فرو برد ، سپس فرمود از روزى كه خدا آدم را آفريده خالى از حجت نيست كه يا ظاهر است و مشهور يا غائب است و مستور و تا روز قيامت از حجت خالى نباشد و اگر نه خدا پرستيده نشود ، سليمان گويد به امام ششم عرضكردم چگونه مردم از امام غائب بهره مند شوند فرمود چنانچه بآفتاب پشت ابر بهره مند ميشوند . . . يونس بن يعقوب گويد جمعى از اصحاب حضور امام ششم جمع بودند چون حمران بن اعين و مؤمن الطاق و هشام بن سالم و طيار و جمعى ديگر از اصحاب و هشام بن حكم كه جوانى بود در ميان آنها بود امام ششم فرمود يا هشام عرضكرد لبيك يا ابن رسول الله فرمود به من نميگوئى كه با با عمرو بن عبيد چه كردى و چگونه از او پرسش نمودى ؟ عرضكرد قربانت گردم يا ابن رسول الله من شما را بزرك ميدانم و خجالت ميكشم و زبانم خدمت شما به كار نميافتد ، امام ششم فرمود چون شما را بكارى دستور دادم بجا آريد ، هشام عرض كرد به من مقام عمرو بن عبيد و مجلس ارشادى كه در مسجد بصرة تشكيل داده است و اصل شد و بر من گران آمد ، رفتم او را ببينيم ، روز جمعه وارد بصره شدم و رفتم به مسجد بصره ديدم يك دوره بزرگى تشكيل شده و عمرو بن عبيد كه با يك قطيفه سياه موئى ازارى بسته و قطيفه ديگرى بدوش انداخته در آن ميان نشسته و مردم از او پرسش ميكنند ، مردم را شكافتم و در صف نزديك او بر دو زانو نشستم سپس گفتم اى عالم من مردى غريبم آيا اجازه ميدهى از تو مسأله اى بپرسم فرمود آرى گويد به او گفتم شما چشم داريد ؟ گفت پسر جان اين چه سؤالى است چيزى را كه مىبينى چگونه از او ميپرسى گفتم اين سؤال من است ، گفت پسر جان بپرس
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 314
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣١٤