كرد سپس فرمود ميدانيد با او چيست ؟ زندگى و مرگ با اوست هر كس به او بچسبد زندگى طولانى دارد و هر كس به او پشت كند چنان بميرد كه هرگز زنده نشود او است كه ذبح اعظم را همراه دارد سپس سر او را بوسيد و برگشت
باب هفدهم داستان ابو المويهب راهب
( 2 ) ابو المويهب راهب از كسانيست كه پيغمبر ( ص ) را پيش از بعثت مىشناخت بصفات خود او و بوصيش امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع ) آگاه بود . . بكر بن عبد الله اشجعى از پدران خود حكايت كرده است كه در سفر تجارتى كه رسول خدا بشام رفت عبد مناة بن كنانه و نوفل بن معاوية بن عروة بن صخر بن نعمان بن عدى براى تجارت بشام رفته بودند و ابو المويهب راهب به آنها برخورده بود و به آنها گفته بود شما كيستيد ؟ جواب داد تجارى از اهل حرم از خاندان قريش گفته بود از كدام خاندان قريش به او خبر داده بودند ، پرسيده بود ديگرى از قريشيان با شما آمده گفته بودند آرى يك جوانى از بنى هاشم كه نامش محمد است ابو المويهب گفته بود به خدا هم او را ميخواستم گفته بودند به خدا در ميان قريش گم نامتر از او نيست همانا او را يتيم قريش مينامند و اكنون هم مزدور زنى است از طائفه ما بنام خديجه چه حاجتى به او دارى ؟ سرش را جنبانيد و گفت او است او است پس گفت مرا به او رهنمائى كنيد گفتند او را در بازار بصرى گذاشتيم در اين ميان كه سخن ميگفتند بناگاه رسول خدا ( ص ) بر آنها نمايان شد گفت او همين است يك ساعت با او خلوت