تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
به غذا كرد به او گفتند اى بحيرا ما از تو چنين سابقه اى نداشتيم گفت دوست دارم نزد من بيائيد همه آمدند و رسول خدا را در سر بنه خود گذاشتند ، بحيرا ديد ابر برجاى خود ايستاده به آنها گفت كسى از شما بجا مانده كه نزد من نيامده باشد ، گفتند كسى نمانده مگر يك پسر تازه جوانى كه سر بنه خود گذاشتيم گفت شايسته نيست هيچ كس از شماها بر سر سفره من نباشد فرستادند دنبال رسول خدا ( ص ) چون او آمد ابر هم آمد چون بحيرا او را ديد گفت اين پسر كيست ؟ گفتند پسر اين آقا و اشاره به ابى طالب كردند بحيرا گفت اين پسر تو است ؟ گفت برادر زاده منست گفت پدرش چه شده گفت در شكم مادر بوده كه وفات كرده بحيراء به ابى طالب گفت اين پسر را به شهر خود برگردان اگر يهود آنچه را من در باره او ميدانم بدانند او را ميكشند او مقام بزرگى خواهد داشت او پيغمبر اين امت است او پيغمبر با شمشير است

باب شانزدهم در داستان خالد بن اسد بن ابى العاص و طليق بن ابى سفيان بن اميه

( 2 ) خالد بن اسد بن ابى العاص و طليق بن ابى سفيان بن اميه در راه شام از جمعى رهبانان كه پيغمبر را ميشناختند حكايتى دارند . . يعلى نسابه گويد در كاروانى كه پيغمبر به سفر تجارت شام رفت خالد بن اسيد بن ابى العاص و طليق بن ابى سفيان بن اميه همراه بودند و حكايت كردند كه به چشم خود ديده بودند كه وحشيان
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 295 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى