تخت از آن نزديكى بگذشته انتونيوس داورى را ناانجام گزارده و از ديوان برخاسته تا همراه كلئوپترا رفته او را به كوشك خود برساند .
ولى چنين مىپنداشتند كه كالوبسيوس بيشتر آن داستانها را از پيش خود مىسازد .
بههرحال دوستان انتونيوس به تكاپو افتاده در سراسر شهر مىدويدند و براى استوارى كار او مىكوشيدند . نيز يكى را از ميان خود به نام گيمنيوس « 1 » برگزيده نزد او فرستادند و از وى خواهش كردند كه هوشيار بوده كار را به آنجا نرساند كه سناتوس رأى به زيان او داده و او را دشمن كشور روم اعلان نمايد . ولى گيمنيوس چون به يونان رسيد در آنجا او را يك تن جاسوس اوكتاويا شماردند و اين بود كه درباره خوابهاى شبانه او را آماج همه ريشخندها و سرزنشها مىنمودند و هميشه در جايگاه پستش مىنشاندند . ليكن گيمنيوس بردبارى كرده منتظر فرصتى بود كه با خود آنتونيوس در تنهايى گفتگويى كند . تا شبى در بادهخوارى از او پرسيدند :
آخر تو براى چه آمدهاى ؟
او پاسخ داد :
من سخنان خود را براى هنگام هوشيارى نگاه مىدارم . ولى يك جمله چه مست و چه هوشيار مىگويم و آن اينكه اگر كلئوپترا به مصر باز گردد همهء كارها درست خواهد بود .
از اين سخن آنتونيوس بر او خشمناك گرديد و كلئوپترا چنين گفت :
گيمنيوس ! براى تو بهتر است كه بيش از آنكه به زير شكنجه كشيده بشوى راز خود را بيرون بريزى !
چند روز پس از اين پيشآمد كمينيوس فرصت به دست آورده جان خود را برداشته به روم گريخت .
بسيارى از هواداران آنتونيوس چون از دست چاپلوسيهايى كه به كلئوپترا مىشد سخت در آزار بودند و از آن چاپلوسان اهانتها مىديدند از او برگشته كنار رفتند كه يكى از آنان ماركوس سيلانوس « 2 » و ديگرى ديليوس « 3 » تاريخنگار بود .
ديليوس مىنگارد كه وى بر جان خود بيمناك بوده زيرا گلاوكوس « 4 » طبيب خبر داده بود كه
هامش
( 1 ) .Geminius( 2 ) .Marcus Silanus( 3 ) .Dellius( 4 ) .Glaucus