است . چون عقل او را استعمال مىكند « مفكّره » مىگويند ؛ و چون وهم استعمال مىكند « متخيّله » مىخوانند - كما اشرنا إليه . و محلّ اين قوّت مقدّم بطن اوسط دماغ است .
و مغايرت اين قوّتها و اختصاص مواضع مذكوره بدين قوّتها از آن دانسته شده است كه چون آفتى بدين مواضع مىرسد اختلال در اين قوّتها پديد مىآيد .
مذكور در كتب قوم اين است . فأمّا دليل تحقيق اين قوّتها بر اصول اسلاميه تمام نيست .
فصل پنجم در بيان قوّتهاى نفس انسانى
بدان كه نفس انسانى را دو قوّت است :
يك قوّت است كه نفس بدان قوّت قادر بر تحصيل عقائد و آرا به حال موجوداتى است كه وجود آن متعلّق به فعل انسان نيست ، چنان كه آسمان و زمين و غير آن ؛ و اين قوّت مسمّى به « عقل نظرى » است .
و دوم قوّت آن است كه نفس بدان قوّت قادر بر تحصيل آرا و افكار در امورى است كه حصول آن به كسب انسان است ، چنان كه تحصيل خير مثل فلاحت و غير آن ، آنچه مفيد خير است ؛ و اين قوّت مسمّى به « عقل عملى » است . و نفس به اعتبار اين قوّت مسمّى به « مطمئنّه » است .
و به قوّت اولى حصول كمال نفس است فقط و به قوّت ثانيه حصول كمال نفس و بدن است . و ثانيه در احوال خويش مفتقر به اولى است .
و عقل نظرى را چهار مرتبه است :
فالأوّل عند كون إدراكات النفس بالقوّة كما يكون لنفس الأطفال ، و حينئذ يسمّى « عقلا هيولانيا » لكونه قابلا للصور العقلية غير موصوف بها .
و الثانى عند كون الأوّليات حاصلة للنفس ، و حينئذ يسمّى « عقلا بالملكة » . إذ