الى اصبهان مع والده سنة خمس و خمسمائة ثم رحل الى بغداد سنة سبع و ثلاثين سمع اباه و مكّى ابن منصور الكرخى و ابا محمّد الدّونى و ابا بكر بن زنجويه و له إجازة من أبى منصور بن الحسين المقرى كان يجمع اسانيد كتاب الفردوس لوالده و رتّبه ترتيبا عجيبا حسنا و قد فرغ منه و هذّبه و نقّحه روى عنه ابنه ابو مسلم احمد و طائفة توفّى سنة ثمان و خمسين و خمسمائة رحمه اللَّه و خود شاهصاحب در بستان المحدثين بعد ذكر ديلمى باخذ و انتحال عبارت مقاليد حسب داب خود گفته و پسر او شهردار بن شيرويه بن شهردار ديلمى كنيت او ابو منصور در معرفت حديث و فهم آن از پدر بهتر بود چنانچه سمعانى هم در حقّ او بفهم و معرفت گواهى داده و علم ادب را نيز خوب مىدانست و مرد سبك روح و عابد بود و در مسجد خود ملازمت داشت و غالبا بشغل استماع حديث و نوشتن آن مىگذرانيد و در طلب علم حديث با والد خود شريك بود در سفر اصفهان سال پانصد و پنج همراه او بود ببغداد خود رفته در سال سى و هفت بعد از موت پدر خود از اساتذهء بسيار تحصيل كرده چنانچه از مكّى بن منصور الكرخى و ابو محمّد الدّونى و ابو بكر بن زنجويه و از بعضى محدّثان اجازت حاصل كرده و ترتيب كتاب فردوس برين وضع او داده و اسانيد اين كتاب را بمحنت تمام جمع كرده و چون از تنقيح و تهذيب او فارغ شد پسر او ابو مسلم احمد بن شهردار ديلمى و جماعت ديگر از شاگردان او از وى روايت كردند وفات شهردار در سال پانصد و پنجاه و هشتست و نسب اين خاندان بفيروز ديلمى مىرسد كه قاتل اسود عنسى بود در حق او جناب رسالت ص فرموده فاز فيروز و او صحابيست
16 - أخطب خوارزم
وجه شانزدهم از وجوه اثبات حديث تشبيه و ابطال انكار مخاطب وجيه آنكه