هامش
بسكه تابد مهر حيدر هر دم از سيماى من * آسمان را سرفرازى باشد از بالاى من
چون سخن گويم ز معراجش كه آن دوش نبى است * پاى در دامن كشد فكر فلك پيمان من
بهر وصافى او سر تا قدم گشتم زبان * تا نگردد غير مدحش ظاهر از اجزاى من
طبع من تا گشت چون دريا ز فيض مرتضى * ابر گوهربار جويد فيض از درياى من
گر نبودى ذو الفقار مهر او در دست دل * لقمهاى كردى مرا اين نفس از درهاى من
خاك راهش در دو چشم من بجاى سرمه است * نيك ديدم آفرين بر ديده بيناى من
نى نه من تنها بمهرش سر فرازى مىكنم * غير از اين هرگز كسى نشنيد از آباى من
أي صبا در گردنت خاكم ببر سوى نجف * بعد مردن چون فرو ريزد ز هم اعضاى منو ما قال أيضا فى أواخر شرحه على الديوان المبارك انشادا :ان النبى محمدا و وصيه * و ابنيه و ابنته البتول الطاهرة
أهل العباء و انني بولائهم * أرجو السلامة و النجا فى الآخرة
و أرى محبة من يقول بفضلهم * سببا يجير من السبيل الجائرة