آنگاه حضرتش عليه السّلام چنين انشا فرمود :
« - همانا قوم يهود از جهت محبّتشان نسبت به پيغمبرشان ، از حوادث ناگوار زمانه ايمن شدند ؛
- و صليبيان ( - ترسايان ) به سبب دوست داشتن حضرت عيسى عليه السّلام با كمال آسودگى خاطر در آبادىهاى نجران آمدوشد دارند ؛
- ولى مؤمنان به ( جرم ) محبّت آل محمّد عليهم السّلام در اطراف و اكناف عالم به آتش مىسوزند ! »
جابر گويد : عرضه داشتم : آقاى من ، آيا اين امر ، حقّ شما نيست ؟ فرمود : « چرا . » عرض كردم : پس چرا از گرفتن حقّ خود كنار نشستيد و از دعوى آن دست بداشتيد ؟ در حالىكه خداوند - تبارك و تعالى - فرموده است : ( و در راه خداوند ، حقّ جهاد او را بگزاريد . او شما را برگزيد ) ؟ چرا امير المؤمنين عليه السّلام از مطالبهى حقّ خود كنار نشست ؟
فرمود : « چون ياورى براى خود نيافت . آيا نشنيدهاى كه خداوند در قصّهى لوط عليه السّلام فرمايد : ( ( لوط به قومش گفت : ) اى كاش قدرت داشتم تا شما را از كارهاى زشت بازدارم يا اينكه پشت و پناه محكمى بود كه بدان پناه مىبردم ! ) و نيز به حكايت از نوح عليه السّلام ، فرمايد : ( او خداوندگارش را خواند : كه همانا من مغلوبام ؛ پس تو مرا يارى فرماى ) و در جريان موسى عليه السّلام ( از زبان او ) فرمود : ( پروردگارا ، من جز خود و برادرم ( هارون ) در اختيار ندارم . پس تو ميان ما و قوم فاسق و زيانكار جدايى افكن ) . پس آنگاه كه حال پيغمبران چنين بوده است ، عذر وصىّ پيغمبر موجّهتر و قوىتر است .
جابر ! امام بهسان كعبه است كه مردم بايد به سويش روند ؛ كعبه به سوى كسى نمىرود ! »
[ 225 ] عنه ، قال : حدّثنا أبو عبد اللّه أحمد بن محمّد بن عبد اللّه الجوهريّ ، قال :
حدّثنا عبد الصّمد بن عليّ بن محمّد بن مكرم ، قال : حدّثنا الطّيالسيّ أبو الوليد « 1 » ، عن أبي زياد « 2 » عبد اللّه بن ذكوان ، عن أبيه ، عن الأعرج ، عن أبي هريرة ، قال : سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله و سلم عن قوله عزّ و جلّ :
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ
.
هامش
( 1 ) . [ در مأخذ : أبوالند . ]
( 2 ) . [ در مأخذ : أبي الزّياد . ]