9 . و اگر گويم : « به موحد باز مىگردد . پس كيست كه توحيد مىگويد و چگونه به توحيد باز مىگردد ؟ »
10 . و اگر گويم : « از موحّد به موحّد است » آن را محدود كردهام . « 1 »
9 طاسين اسرار در توحيد
اين صفت طاسين اسرار توحيد است ( شكل شماره 5 )
1 . دلها به او پناه مىبرند و رو به او مىكنند و به او محدود مىشوند . « 2 »
2 . ذات توحيد دگرگون كردن است . نه در ضمير بلكه ضمير ضمير « هاى » اوست ، « ها » ى اوست . « 3 »
3 . اگر گويى « واه » گويند « آه » .
4 . رنگها و انواع و اشاره به ناتمامى بر بينش نيفزود .
5 .
« كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ »
« 4 » اين حدّ است و حدّ احديت آن را جدا نمىكند . و اوصاف حد در محدود پايان مىپذيرد . و موحّد ، حد و مرزى ندارد .
6 . حق پناهگاه حق ( خلق ) است ، آنچه توحيد گفت : حق نيست ، زيرا گفته و حقيقت دربارهء خلق درست نيست ، پس چگونه دربارهء حق درست باشد ؟
7 . اين « ذا » ، « ذا » نيست . « ذا » اول ذات است . و « ذا » دوم ذات علم است و « ذا » سوم ذات حق است . « ذا » نيست و « لا » نيست ، و گرنه چگونه مىباشد ؟ با اين حال آنچه نبايد باشد ، مىشود .
8 . اگر گوييم توحيد از او پيدا شد ، در اين حالت ، ذات او را دو ذات گرفتيم كه ذات از او بوجود آمد و ذات چگونه ذات نمىشود ، [ ذات اوست ، و نه ذات او ؟ ]
هامش
( 1 ) . يعنى خداوند به دور از حلول در مكان است .
( 2 ) . چون ازليت الهى با مخلوقات سازگار نيست ، ازاينرو احدى به او دسترسى ندارد .
( 3 ) . همه مخلوقات ، مظاهر ضماير توحيد هستند يعنى ضمير ، مضمر و ضماير اينها چيزى جز جايگاه قلوب نباشند . و خدا با آنها كارى ندارد .
( 4 ) . صف ، آيه 4 ؛ گويى كه آنها بنيايى مرصوص هستند .