رخ تو ، دستاويز من است
زيرا بدر ( ماه تمام ) به چهرهء تو نيازمند است
اى ماه شب چهارده « 1 »
( 111 )
[ خواست تو پاك و منزه است اى پروردگار و اى مولاى من ]
خواست تو پاك و منزه است اى پروردگار و اى مولاى من
خواست تو پاك و منزه است اى قصد و اى مراد من
اى ذات وجودم و اى نهايت آرزويم
اى سخنم و اى اشارهام و اى رمزم
اى همه وجودم ، اى گوشم ، اى چشمم
اى همه هستيم ، اى عنصرم ، اى اجزايم « 2 »
( 112 )
[ در هنگامى كه نباشم ]
در هنگامى كه نباشم
براى من باش همچنانكه من براى تو هستم
هامش
( 1 ) . از شبلى نقل كردهاند كه او فاطمه نيشابورى را نزد خود خواند و گفت : به حلاج بگو كه : « خداوند تو را به يكى از اسرارش آگاه كرد ، و چون آن را فاش كردى ، طعم شمشيرش را به تو چشانيد ! و آنگاه پاسخ او را به خاطر بسپار . و سپس از او بپرس تصوف چيست ؟ »
آن زن به سوى حلاج رفت و سخنان شبلى را براى او تكرار كرد ، حلاج در پاسخ او شعرى سرود :
آنگاه حلاج گفت : « به سراغ شبلى برو و به او بگو : به خدا سوگند ! من سرّ او را فاش نكردهام . »
آن زن گفت : « تصوف چيست ؟ »
حلاج گفت : « حالتى كه من دارم . به خدا سوگند ! هرگز نتوانستهام يك دم سعادت او را از رنج و درد او جدا كنم ! »
آن زن ، سوى شبلى بازگشت و گفت : « اى باشعورترين مردم ، جواب اول براى شما و جواب دوم براى من است . » ( تراژدى حلاج در متون كهن ، ص 38 )
( 2 ) . هجويرى گويد : مسلما آنكس كه انديشه خود را متوجه مطلوب خود كند و همه آرزوهاى خود را در وجود او مقصور نمايد ، مانند مقام مجنون در مقابل ليلى را مىيابد ، زيرا هميشه انديشه مجنون به جانب ليلى است و همه آمال خود را در وجود ليلى مىبيند ، به همين دليل است كه ليلى را در همهجا مىبيند و در ليلى همه چيز را مىبيند و يكى از جمله درويشان به صومعهء بايزيد بسطامىآمد و پرسيد آيا بايزيد اين جاست ، بايزيد به او جواب داد اينجا هيچكس جز خدا نيست و سپس با اقتباس از قول حلاج اين شعر را سرود .