30 . در سرّ آدمى نور وحى است و ميان دو چشمان او نور مناجات و در گوش او نور يقين و در زبان او نور بيان ، در سينهء او نور ايمان و در ديگر موجودات نور شكرگذارى خدا است ، همينكه يكى از اين نورها برافروخته شود بر نور ديگر غلبه مىكند و او را در زير سلطهء خود مىآورد ، چون آرام شود ، نور مغلوب به حال خود برمىگردد ، در حالى كه نور آن روشنتر و تمامتر و كاملتر است از آنكه بود ! پس اگر همهء نورها باهم برافروخته شوند آنگاه نور بر نور مىشود كه خداوند هركه را كه خواهد به نور خود راه نمايد و هركه را خواهد به نور خود توانايى دهد و به توانايى خود ، او را به عالم غيب رساند و به غيب خود ، او را به ازل و ابد رساند ! و به ازل و ابد خود ، او را به وحدانيت و يگانگى رساند .
31 . حدث همه چيزها را لازم دان زيرا كه قديمى از آن اوست .
32 . هركه توحيد به حقيقت بشناخت لم و كيف از او بيفتاد .
33 . هركه ترسد از چيزى جز خداى و به چيزى اميد دارد جز خداى ، همهء درها بر وى بسته شود و بيم را بر وى مسلط كنند و اندر هفتاد حجاب پوشيده گردد كه كمترين آن حجابها ، شك بود و شدت خوف ايشان از فكر ايشان بود اندر عاقبت احوال خويش و ترسيدن از تغيّر احوال .
34 . توكل به حق آن است كه تا اندر شهر كسى داند اولىتر از او به خوردن ، نخورد .
35 . مردى از او پرسيد حق كيست ؟ گفت : او علت آفريدگان است و او را علت نيست .
36 . هركه آزادى خواهد بگو عبوديت پيوسته گردان .
37 . هركه به مقامات بندگى رسد به تمامى ، آزاد گردد از تعب عبوديت ، بندگى به جاى مىآورد بىرنج و تكلف . و اين مقام انبيا و صديقان بود . محمول بود هيچ رنج فرا دلش نرسد و اگرچه حكم شرع بر او بود .
38 . چون خداوند بر سرّى غلبه كرد ، مالك اسرار گردد ، آن را بيند و از آن خبر دهد .
39 . صاحب فراست به اوّل نظر مقصود اندر يابد و وى را هيچ شك و گمان نباشد .
40 . معنى
« إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ »
« 1 » آن است كه جفاى خلق در تو اثر نكند پس از آنكه حق را بشناختى .
هامش
( 1 ) . قلم ، آيه 4 ؛ و تو به خلقى نيكو آراستهاى .