تمايزات از عقل مشوب به وهم و خيال ناشى مىشود .
بنابراين انفصال در بيانى روشن مقامى است كه در حضرت شهودى حق ، نصيب سالك مىشود ، زيرا در مقام اتصال در غرقاب فنا گرفته است . و با انفصال از همهء رسومات مقام فنا ، پاك مىشود ، سپس وجود او به بقا اتصال پيدا مىكند . به قول مولوى :
چون به خويش آمد ز غر قاب فنا * خوش دهان بگشاد در مدح و ثنا
مدح و ثنا ، پس از غرقاب فنا ، همان هوشيارى سالك در مقام اتصال به آثار بقاست . و به نظر مىرسد كه اتصال بايد بعد از مقام انفصال باشد ، اما خواجهء بزرگوار آن را قبل از مقام انفصال آورده است . شايد منظور خواجه از اتصال دوم كه انفصال را شرط آن ذكر كرده است ، همان اتصال بقايى باشد كه در حضرت احديت بعد از انفصال كامل رخ مىدهد .
بنا به تعبير ، وصال را مىتوان به وصال كسبى و وصال وهبى تقسيم كرد : وصال كسبى آن است كه سالك ، با اداى فرايض و نوافل ، از عالم صورت رها شود و اما وصال وهبى آن است كه سالك در اوج طاعات و رياضات تحت جذبه و عنايت الهى قرار گيرد و از قيد صورت و رسوم برهد . كه گفتهاند :
« جذبة من جذبات الرحمن توازى عمل الثقلين » « 1 » يعنى ، يك كشش و جذبه از خداوند رحمان با همهء تلاش و طاعت جن و انس مساوى است .
جلال الدين مولوى هم زيبا گفته است :
اتحاد يا ربا ياران خوش است * پاى معنىگير ، صورت سركش است
صورت سركش گدازان كن به رنج * تا ببينى زير او وحدت چو گنج
ور تو نگذارى ، عنايتهاى او * خود گذارد ، اى دلم مولاى او
او نمايد هم به دلها خويش را * او بدوزد خرقهء درويش را « 2 »
يعنى ياران صفا و وفا از هم جدا نيستند ، به معنا بايد توجه كرد والّا صورت ، تفرقهانگيز است . ريشهء همهء نزاعها و ستيزهاى ويرانگر از صورت ناشى مىشودءبا رنج
هامش
( 1 ) . شرح كبير انقروى ، ج 3 ، ص 306 .
( 2 ) . مثنوى ، دفتر اول ، 682 تا 685 .