قرار دهيم تا آنها نيز بهرهمند شوند . لذا كسانى كه حقيقت اين آيات را درك مىكنند خواص هستند .
لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ .
« 1 » تو را از امر چيزى نيست .
خداوند به پيامبر صلّى اللّه عليه و إله مىفرمايد : تو هيچ امر و سلطهاى ندارى و هيچچيز براى تو نيست . نكتهاى كه در امر توكل مهم است اين است كه توكل به دو صورت مثبت و منفى وجود دارد . توكل منفى آن است كه وقتى گفته شد خداوند كفيل آدم است ، دست روى دست بگذاريم و كا ررا به او حواله كنيم كه البته اين توكل منفى است و داستان همان اعرابى است كه شتر را به خدا مىسپارد و به مسجد مىرود ، چون بر مىگردد شتر را نمىبيند ، خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و إله مىرود و ماجرا را توضيح مىدهد و ايشان مىفرمايند :
گفت پيغمبر به آواز بلند * با توكل زانوى اشتر ببند « 2 »
يعنى از اسبابى كه خداوند براى تو قرار داده است استفادن كن . پس حقيقت توكل آن است كه انسان در مقام خليفة الهى از آن چيزى كه خداوند در اختيار او قرار داده است استفاده كند اما خودش را مالك آن نداند . انسان بايد خود و تمامى وسايلى را كه در دست دارد در قبضهء قدرت حق ببيند كه البته چنين ديدگاهى مخصوص اهل معرفت است و گرنه براى عوام دست برداشتن از اسبابى كه به آنها دل بستهاند بسيار مشكل است . در حالى كه خواص شرم دارند نسبت به چيزى احساس مالكيت كنند .
بنابراين انسان در سايه تنبّه عقل مىتواند به جايى برسد كه به حقيقت
« وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ »
« 3 » و
« ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ »
« 4 » نائل شود . لذا از خداوند هيچ نمىخواهد و به خاطر همين است كه عدهاى از عرفا را متهم مىكنند كه قائل به جبرند ولى اين جبر فوق اختيار است . يعنى عارف با اختيار خودش مىگويد :
أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ .
« 5 » كار خويش را به خدا وا مىگذارم همانا خدا بر بندگان بيناست .
هامش
( 1 ) . آل عمران / 128 .
( 2 ) . مثنوى ، دفتر اول ، بيت 913 .
( 3 ) . حديد / 7 .
( 4 ) . تكوير / 29 .
( 5 ) . مومن / 44 .