( معناى حديثى كه از پيغمبر روايت شده است كه فرمود روزها را دشمن مداريد كه روزها شما را دشمن خواهند داشت )
102 - صقر بن ابى دلف كرخى گويد : هنگامى كه متوكل عباسى امام هادى عليه السّلام را از مدينه برد من آمدم تا خبرى از حال حضرت بگيرم گويد : رازقى كه دربان متوكل بود نگاهى به من كرد و دستور داد تا مرا بنزد او ببرند همين كه بردندم به من گفت : اى صقر چه كار دارى ؟ گفتم : اى استاد خير است گفت : بنشين ، من در گذشته و آيندهام بفكر فرو رفتم و به خود گفتم در اين آمدنم اشتباه كردم گويد : او مردم را از خود دور كرد سپس به من گفت : چه كار دارى ؟ و براى چه آمده اى ؟ گفتم براى كار خير مختصرى گفت : شايد ميخواهى از آقايت خبرى بگيرى ، گفتمش : آقاى من كيست ؟
آقاى من امير المؤمنين است گفت : خاموش باش كه آقاى تو همان است كه حقا آقا است از من مترس كه من با تو هم عقيده ام گفتم : خدا را شكر ، گفت : مايلى او را به بينى ؟ گفتم : آرى گفت : بنشين تا مأمور پست از نزد او بيرون آيد ، گويد : نشستم چون مأمور پست بيرون رفت بغلامى كه داشت گفت دست صقر را بگير و ببر به اطاقى كه علوى زندانى در آنجا است و او را با وى تنها بگذار گويد مرا به آن حجره برد و باطاقى اشاره كرد من داخل شدم ديدم حضرت بر بوريائى نشسته و در برابر او گورى كنده شده است گويد : سلام دادم حضرت جواب فرمود و دستور داد كه بنشينم سپس به من فرمود : اى صقر براى چه آمده اى ؟ عرض كردم آقاى من آمدم تا خبرى از تو بدست آورم گويد سپس نگاهم بقبر افتاد و گريستم