( ده چيز است كه يكى از ديگرى سختتر است )
33 - امام باقر ( ع ) فرمود : در آن ميان كه امير المؤمنين در رحبه بود و مردم گرداگرد او را گرفته بودند بعضى فتوى مىپرسيد و بعضى دادرسى ميخواست مردى برخاست و عرض كرد سلام بر تو اى امير المؤمنين و رحمت و بركات خدا بر تو باد امير المؤمنين با همان دو چشمان درشتاش نگاهى به او كرد و سپس فرمود :
و عليك السلام و رحمة الله و بركاته تو كيستى ؟ عرض كرد من مردى از رعيت و افراد كشور تو هستم فرمود : تو از رعيت من و افراد كشور من نيستى ، كه اگر يك روز هم به من سلام داده بودى از نظر من پنهان نميماند عرض كرد يا امير المؤمنين از حضرتت خواستار امانم امير المؤمنين فرمود : مگر از هنگامى كه به اين شهر آمده اى كار تازه اى انجام داده اى ؟ عرض كرد نه ، فرمود : شايد از افرادى هستى كه با ما سر جنگ دارند عرض كرد : بلى : فرمود : آنگاه كه آتش جنگ فرو نشيند عيب ندارد عرض كرد :
من مردى هستم كه معاويه مرا بطور ناشناس به نزد شما فرستاده است تا مطلبى را كه ( ابن الاصفر ) پادشاه روم ( 1 ) نزد معاويه فرستاده است از شما بپرسم .
و به او گفته است كه اگر پس از محمد براى زمامدارى و جانشينى تو شايسته ترى بايد به آنچه از تو مىپرسم
هامش
( 1 ) روميان را بدين جهت بنو الاصفر گويند كه نخستين پدرشان زرد پوست بوده است .