ولد امجدش قايم مقام پدر گشته . انوار سرورى و فرماندهى آن ولايت بر وجنات احوالش تافته و چون لواى آسمان ساى ، بر ظاهر بلدهء حويزه كه در آن زمان دار الملك بود ، سايهگستر شد ، سلطان فياض اعتماد بر كثرت سپاه و قوت بازوى ظفر پناه كرده با لشكر بىحد و شمار ، از اعراب نيزهگذار مقاتل بيرون آمده در مقابل صف آراى گشت .
شعر
برآراست اندر مقابل صفوف * صفوفى اساسش رماح و سيوف
ز اعراب بدوى گروهى شجاع * به شكل آدمى ، ليك حيوان طباع
زكف رمح خطى برافراخته * ز شمشير مصرى سر انداخته
همه دل نهاده بحرب و قتال * نبوده ز خون ريختنشان ملال
و ازين طرف نيز سپاهى چون غمزهء تركان خونريز و مانند نرگس مست خوبان فتنهانگيز همه را مغفر دليرى بر سر و جوشن جهانگيرى در بر ، صفى در برابر آراسته ميمنه و ميسره را بفرّ وجود امراى شجاعت دستگاه و سپهداران كارآگاه به مصداق
« الَّذِينَ يُقاتِلُونَ [ 299 ] فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ »
« 1 » صفت استحكام دادند و بيمن اقبال و دولت پادشاهى ، بل بمحض عنايت و تأييدات الهى همه يكدل و يكجهت دل بر كار حرب نهادند .
شعر
سپاهى سراسر همه صف شكن * به شمشير ، ز اعداى دين سرفكن
دلاور سواران بىترس و باك * نه بيمى ز كشتن نه بأس از هلاك
نترسيده از هيچكس روز جنگ * همه پنجهور همچو شير و پلنگ
به نيروى بازوى تارك شكاف * شكاف اندر افكنده در كوه قاف
هامش
( 1 ) - سوره 61 آيه 4