شعر
بيا اى صبا از ره اتفّاق * گذر كن سوى دار ملك عراق
پس از آستان بوس شاه زمان * كز اوصاف او قاصر آيد زبان
بگو از زبان من نامراد * كه اى پادشاه به انصاف و داد
مرا چشم اميد بر راه بود * اميدم بلطف تو اى شاه بود
كه بر دفع اعدام يارى دهى * ازين ورطهام رستگارى دهى
نهادى بقول بد انديش گوش * نگفتى جواب و نشستى خموش
كه تا دشمن از من برآرد دمار * باينجا رسد آخرم كار و بار
كه نبود مرا هيچ فرياد رس * نه راهى ز پيش و نه راهى ز پس
اميد من از عمر بود آن چنان * كه در پايت افشانم اين نيم جان
چو بختم درين كار يارى نكرد * شدم با دلى پر ز اميد و درد
ازين رفتن جان مرا باك نيست * كه آخر مرا جاى جز خاك نيست
ولى داغ اين حسرتم بر دل است * كه مردن بكام عدو ، مشكل است
كنون دارم اميد از لطف شاه * كه در خاطر آرد مرا گاه گاه
به ياد آورد حق گزارى من * وفادارى و جانسپارى من
كه در راه اخلاص اين خاندان * چسان رفتم از عرصهء اين جهان
مرا از تو آنكس كه بىبهره كرد * بنام آورى خويشرا شهره كرد
اميدم بود از خداى جهان * كه بىبهره ماند ز نام و نشان
و پس از عرض اين عريضه كه حقيقتا وداع نامهء زندگانى بود ، لباس بر خود به شكل كفن راست كرده ، نيزهء خطى مانند زبان مار زهر آميز بدست گرفت و تيغى چون مژگان يار خونريز حمايل ساخت و زرهى تنگ حلقه بسان موى زنگيان در برافكند ، و خودى مصقّل « 1 » بهيأت دل عاشقان بر سر نهاد و سپرى آسمان كردار ، با قبّهء
هامش
( 1 ) - م : مصيقل