چون معانى جمع باشد « 1 » شاعرى آسان بود 178 - 30 و 29
چه بسيار بد باشد از بد بتر 332 - 324 - 101
چه دانم كرد با گردون بدين لشكر كه من دارم ؟ ! 88
حقّا كه اگر سنگ كشد بگدازد 109
خود آمدن چه بود كه پايم شكسته باد 247 - 62
خون از دلِ سنگِ سنگدل بگدازد 110
در كوى تو مرده به كه از روى تو دور 185 - 34
در مدّت عيد ما دُهل بدريدست 123
دشمن خنديد بر من و دوست گريست 327 - 104
ديو كانجا رسيد سر بنهد 256 - 65
زين پس من و نالههاى شبهاى دراز 51
سر در سَرِ آن كرد كه اندر سر داشت 161 - 22
سگ دامن پوستين ازو درچيند 63
شاد همچون خَيال گنج انديش 273 - 74
شب در شراب مشتغل و روز در خمار 164 - 24
غَر داده و زر داده و سر هم داده 75
فردات كند خمار كامشب مستى 201 - 41
كان تنگتر از عرصهء احوال منست 108
كسى كاندر تو دل بندد همى بر خويشتن خندد 242
كو نيز [ يكى ] سياهرويى چو منست « 2 » 109
گرچه خرسندم بهرحالى كه مىدارى مرا 123
هامش
( 1 ) - در ص 178 س 8 ، بسهو « گردد » طبع شده است .
( 2 ) - بنابر آنكه در اصل مصراعى بدين صورت بوده باشد . ر ك : ص 109 حاشيهء شمارهء 2 .