اللّفظة هى القديمة عن العرب و غيّرتها العامّة الأولى فقالت قلطبان ثمّ جاءت عامّة سفلى فغيّرت على الأولى و قالت قرطبان » .
استاد مينوى را در « كليله و دمنه » ص 150 ، حاشيهء ناظر به س 15 ، در باب اين كلمه و معنى آن تحقيقى ممتّع و شايان دقّتست ، بدانجا رجوع شود .
قلقل - 40 / 6
آواز شراب كه از گلوى صراحى بيرون مىآيد . از « برهان م » .
قلم از ذكر كسى شكستن - 120 / 1
كنايتست از : كسى را با قلم ( : نامه ) ياد نكردن .
قلم باز كشيدن - 120 / 4
كنايتست از : از نوشتن نامه خوددارى كردن .
قلم در نام كسى كشيدن - 119 / 12 و 120 / 1
: بر نام كسى خطّ بطلان كشيدن ، و در اينجا كنايتست از : كسى را از ياد بردن .
قلّه - 107 / 6
قلّة : سر كوه . از « الصّراح من الصّحاح » ، و در اينجا ظاهرا بقرينهء « پاك » و « آب » و « ناپاك » ، در همين صفحه و همين سطر ، بمعنى ديگر آن ، يعنى سبوى بزرگ ( « مقدّمة الأدب » ) نيز ايهام تناسبى توان يافت .
قليه - 40 / 6
در عربى قليّة : گوشت قطعهقطعه شده كه بآدابى خاصّ بر تابه بريان كنند ، گوشتى كه در روغن ميان ديگ بريان كنند و نان خورش سازند . از « بحر - الجواهر » و « غياث اللّغات » . رك : « كتاب الطّبيخ » ص 50 .