اى همه كار دلم از تو به نادانى خام * دادهاى دوش مرا وعدهء مهمانى خام
پخته كردم همه شب چشم ندانستم كان * طمعى بود از آنگونه كه مىدانى خام
پخته دارم دل از انديشهء رويت كه چراست * رنگ تو پخته همين نقرهء پيشانى خام
سست مىدارم و هرچند قوى مىكندم * ريسمانى است ز من تا به پريشانى خام
مكن از عيش خودم پخته چو مهمان توام * كه ثوابى است قوى دادن قربانى خام
گفتيم هيچ مسلمان نخورد خام ببين * غم تو مىخوردم اينت مسلمانى خام
خام مىخوانيم ار سينهء تو بشكافم * پخته بنمايم آن دل كه تو مىخوانى خام
بس كه در حسن تو و فرّ ملك حيرانم * كار ناپخته من مانده ز حيرانى خام
چون ملك خسرو ثانى است نماند هرگز * كارم از دولت خسرو ملك ثانى خام
ناصر دنيى و دين آنكه به پيش ملكش * شد ز شاهان هوس ملك سليمانى خام
شاه محمود شه آن سلطان كز فرّ پدر * ديگ در آرزويش نيست ز سلطانى خام
آفتاب كرمش گر سوى بستان تابد * نايد از شاخ برون ميوهء بستانى خام
چه كند چرخ اگر بار وقارت نكشد * چه كشد بار گران مركب پالانى خام
دشمنت لايق آنست كه در خامكشى * به كه در كالبد خام چه پيشانى خام
غسل خصم است به خون جاى زره پيراهن * در گلو مىكشدش هر دم زندانى خام
همه كار تو ز زر پخته و بدخواه ترا * كار بر هرزه و مصداق پشيمانى خام
خصمت آن غول برهنه است كه از كلّ جهان * پوستى دارد و آن نيز چو بستانى خام
خلق را گر نكشى مايده هر روز دو وقت * دانه خايند چو دست آس ز بىنانى خام
خصم اگر گردد پر باد چه باك است ار چه * كرد چون شير علم حمله ز كشخانى خام
سحر فرعون چه آرد چه فرو خواهد برد * اژدهاى علمى از دم ثعبانى خام
خسروا شمس دبيرست قوى پخته سخن * نيست چون دفتريان سوخته ديوانى خام
هست او پخته و شعرش چو زر پخته و نيست * سخنش چون سخن پختهء خاقانى خام
پخته گر دست فلك بهر تو ملكت يا رب * پختهء او به كرم بازنگردانى خام
و ملك الملك و الكلام امير فخر الدين عميد نونكى مىفرمايد در قصيدهيى كه مطلعش اين است ، بيت :