دل ربايد سر زلف تو به هر جنبيدن * جان فشاند لب لعل تو به هر خنديدن
پيشهء سنبل جعد تو عبير افشاندن * عادت پستهء تنگ تو شكر خنديدن
تا نبينى رخ زر هيچ نخندى آرى * هست گل را همه از شادى زر خنديدن
چون بخندى سوى تو خلق از آن مىخندند * كه نديدست كس از شمس و قمر خنديدن
گريهيى دارم و زارى و فراوان غم و درد * همه دارم ز فراق تو مگر خنديدن
مردم از شكل دهانت به چه بودى آگه * گر ندادى ز دهان تو خبر خنديدن
با جفاى تو نخندم كه به وقت ماتم * نپسندد خرد از اهل هنر خنديدن
از غم تست همه بىزبر و زيرى من * پس چرا بر من بىزير و زبر خنديدن
شايد از تاج و ز چتر ملك آموختهاند * زلف و رخسار تو هر شام و سحر خنديدن
خسرو شرق ملك شاه كه اندر بزمش * برگ دارد همه از عشرت و فر خنديدن
قامع شرك نظام الدين كاحبابش را * كار پيوسته نشاط است و دگر خنديدن
نطفه را گر ز قبول در او مژده رسد * كند آغاز هم از صلب پدر خنديدن
پدرى را كه پسر لازمهء خدمت اوست * آيد از شادى كردار پسر خنديدن
بس عجب نيست كه از غايت لطفش گيرد * ابر گريان شده با ديدهء تر خنديدن
اى مطيعان ترا آمده چون زيبا گل * با هواى تو درين باغ دو در خنديدن
شايد از لطف تو بر حال شكر بخشودن * زيبد از لفظ تو بر قدر گهر خنديدن
رسم آورده خدنگت به دهان سوفار * در صف معركه بر خُود و سپر خنديدن
از پى فتح چو شمشير تو سرمست شود * آيدش از فلك عربدهگر خنديدن
دشمن جاه تو شك نيست كه خوش مىخندد * گر بود ريختن خون جگر خنديدن
تا كه آرد به يقين از اثر خاصيت * زعفران از لب انواع بشر خنديدن
زعفران باد لب خصم تو كاندر لب او * هرگز از بيم تو ناكرده اثر خنديدن
و امير مسعود از هرات به نيشابور رفت و از آنجا به طوس آمد و جمعى از تراكمه جنگ كرده به قتل رسيدند و اهل باورد آن شهر را به تركمانان دادند و سلطان دست بر آن قلعه يافته و همه را به قتل آورده زمستان به نيشابور بگذرانيد .
و در سنهء ثلثين و اربعمائة ( 430 ) به قصد طغرل تركمان كه در باورد سركشيده