رويش « 1 » را ] ببوسيد و پوزش خواست و به ايمان غلاظ سوگند خورد كه من از اين حال ، بىگمان بودم و بدين قصد « 2 » رخصت ندادم . و دارا چون زخم سخت خورده بود و طمع از خود منقطع كرده و امارات ضعف و علامات موت مشاهده مىنمود ؛ التماس كرد كه دختر او را به نكاح خويش آورد و كشندگان او را « 3 » بازكشد و بيگانه را به حكم ايالت ، بر ملوك فارس نگمارد .
اسكندر وصاياى او را متكفل شد و به اضعاف آنچه ملتمس او بود متقبل شد « 4 » و دارا نفسى چند بشمرد و گفت :
پذيرفتگارى كنون مىكنى * كه از ملك خويشم برون مىكنى
گر از گوهرم ، بر سر افسر نهى * نه اين است آيين فرماندهى
مرا دست قدرت بر ايام بود * چنينم ز گيتى سرانجام بود
مكن شادمانى كه دارا گذشت * ازين دخمه ، دارا نه تنها گذشت
پدر چون همىكرد از آن درگذر * مرا گفت ، اى « 5 » نور چشم پدر
ترا مردن من نصيحت بس است * جهان يادگار فراوان كس است
هامش
( 1 ) - ج : تن .
( 2 ) - ج : - قصد .
( 3 ) - ب : بازكشندگان او را بكشد .
( 4 ) - ب و ج : - شد .
( 5 ) - ج : كاى .