متحيّرين ، * 7 بر صفحات احوال خويش ظاهر ديد و چون كيقباد از نهضت افراسياب و بقاياى جنود او كه در هرجانب متفرق بودند « 1 » ، آگاه شد ، سران سپاه و رؤوس اجناد را بخواند و به تشريفات فاخر و خلعتهاى گرانمايه بنواخت :
درم داد و دينار و تيغ و سپر * كه را بود در خور ، كلاه و كمر
بياراست پيلان گردون شكوه * تكاور چو ابر و تنآور چو كوه
يكى جامه شهريارى به زر * ز ياقوت پر كرد و در و گهر
فرستاد نزديك رستم پيام * كه بخشش مرا زين فزون بود كام
اگر باشدم زندگانى دراز * تو را دارم اندر جهان بىنياز
و چون تشريف شاهانه به رستم رسيد ، زمين خدمت ببوسيد و بر علو همّت و سمو مكرمت شاه آفرين كرد و گفت من نهالىام در زمين نعم ، به آب كرم پادشاه پرورش يافته و در چمن فضل و بخشش ، بل جويبار افضال و شعب و اغصان به اوج ثريا و فرق فرقدين پيوسته ، اگر از بهر ثمرهاى خدمت بگزارد « 2 » ؛ بران محمود و مشكور باشد و اگر از بيخ براندازد و هيزم آتش سازد در آن معذور و مغفور « 3 » بود .
لبم فداى زمين بوس حضرت شاه است * اگرچه سر ز تفاخر بر آسمان دارم
و گرچه پايهء گردون فرود قدر من است * چو بندگان سر خدمت بر آستان دارم
پس كيقباد به دلى فارغ و صدرى منشرح روى به جانب فارس نهاد و اهالى آن حوالى را از حركات اعلام فتح پيكر اعلام داد ، چنان كه فردوسى شرح آن در شاهنامه بر اين وجه ايراد مىكند :
كز آنجا سوى پارس لشكر كشيد * كه در پارس بد گنجها را كليد
نشستنگه آنگاه اصطخر بود * كيان را بدان جايگاه فخر بود
جهانى سوى او نهادند روى * كه او بود سالار و ديهيم جوى
و به تازگى بيعت طبقات لشكر بر سلطنت او منعقد شد ، كلمه همگنان در متابعت و
هامش
( 1 ) - ج : بود .
( 2 ) - ب و ج : بگذارد .
( 3 ) - ج : معفو .