و قيود تسويلات « 1 » و تخيلات شيطانى كه در دل القا مىكرد « 2 » بهزور سرپنجهء عقل و قوت بازوى حزم از پاى نفس بدفرماى « 3 » بردارم . « 4 »
گر پيروى نفس بدآموز كنم * هرلحظه هزار غم پساندوز كنم
چون چرخ برآنم كه به قرصى پس از اين * روزى به شب آرم و شبى روز كنم
خود سرّ حكمت [ ملك تعالى و حكم « 5 » ] تريد و أريد و ما يكون الّا ما اريد * 109 [ آن اقتضا كرد كه مرا « 6 » ] در موقف « 7 » فكانّنى قلم بإصبع كاتب * 110 مسخر « 8 » و مامور اشغال و امور ملكدارى « 9 » كرد و حسن تدبير موافق يمن تقدير نيامد « 10 » تا از آن دولت محروم و از آن سعادت مايوس شدم .
[ كسى « 11 » كه دست چپ از راست داند باز * به اختيار ز مقصود خود نماند باز ]
حجت قضا ديگر است و محجهء رضا ديگر ، با حكم تقدير ، حسن تدبير ضايع است و با جنبش گردون ، كوشش هردون ، باطل .
من خواستمى كه روى من بودى ماه * ليكن چو نشد ، مرا درين چيست گناه ]
يريد المرء ان يعطى مناه * و يأبى اللّه الّا ما يشاء * 111
اكنون كه صبح پيرى از مشرق بىتدبيرى دميد و روز بازار جوانى به شب هنگام ضعف و ناتوانى عوض گشت و مشك « 12 » عذار به كافور « 13 » بدل « 14 » شد و عارضى كه به سواد حبش « 15 » منقّش بود از بياض « 16 » روم « 17 » مشوش گشت . « 18 »
هامش
( 1 ) - ب : + شيطانى . ج : تسويلات شيطانى و تخيلات نفسانى .
( 2 ) - ج : مىگردد .
( 3 ) - ب : + خود .
( 4 ) - ب و ج : + با خود گفتم .
( 5 ) - اساس : ندارد .
( 6 ) - اساس : ندارد .
( 7 ) - ج : موافقت .
( 8 ) - ج : - مسخر
( 9 ) - ب و ج : + و منقاد امور شهريارى
( 10 ) - ج : از « حسن تدبير تا « نيامد » ندارد .
( 11 ) - اساس : ندارد .
( 12 ) - ب و ج : + تاتار .
( 13 ) - ب و ج + اندوه و تيمار
( 14 ) - ج : مبدل
( 15 ) - ج : شباب
( 16 ) - ج : شيب .
( 17 ) - ج : مكدر و مشوش
( 18 ) - ب : ماند