معطوف گردانيد . درين ولا به سمع اعلى رسيد كه قراتاتار رايت غوايت و لواى ضلالت برافراختند و نائرهء شركه در دل و چشم ايشان روشن بود برافروختند و راه فتنه و فساد كه بسته بود گشادند و عنان خذلان به دست شيطان دادند .
و شرح اين احوال به طريق اجمال آن است كه يك كرن از تاتار ، كه ضبط ايشان به عهدهء خواجه تنگرى برمش بود ، در ظاهر دامغان دست عصيان برآورده او را زخمها زده انداختند و سر خود گرفتند و داروغهء كرنى كه در عقب مىآمد تنگرى برمش را كه زخمدار بىخبر افتاده بود شناخت و چون از حيات رمقى باقى داشت او را به دامغان درآوردند كه معالجه كنند . كرنهاى ديگر اين خبر شنيده عزم گريز كردند و امير شمس الدين عباس و اتلمش و شاه ولى ( پسر سونجك ) « 1 » و باقى امرا كه داروغهء كرنها بودند تيغ بىدريغ در آن بىعاقبتان نهاده در اندرون و برون دامغان دو سه هزار به قتل آوردند « 2 » و چند گروه از آن بىباكان به طرف جنگلهاى استراباد گريختند و ديگران را امير شمس الدين با خود ببرد .
و چون راى جهان آراى ، كه صبح نورافزاى روز معضلات و مصباح ظلمتزداى شب مشكلات است ، برين حال اطلاع يافت ، بيان قوچين و فاضل « 3 » را با پانصد سوار نامدار در قفاى گريختگان فرستاد و متعاقب اميرزاده احمد عمر شيخ و امير برندق را نيز نامزد آن طرف فرمود و اين گروه به دامغان آمده چون تاتار جمعى كشته و فوجى گريخته و بيشتر را امير شمس الدين برده بود ، از دامغان برگشته به موكب همايون پيوستند و گروه اول به جنگل مازندران درآمده در مواضع قرالغان « 4 »
هامش
( 1 ) . تكميل از ظفرنامه ( ج 2 ص 409 ) .
( 2 ) . كلاويخو در ضمن رفتن به سمرقند كله منارهائى را كه از سرهاى مردم قراتاتار ساخته بودند به چشم ديده است . ( ر ك ترجمه ص 181 ) .
( 3 ) . ظف : « فاضل پسر سيف الملوك حاجى سيف الدّين . » ( ج 2 ص 410 ) .
( 4 ) . ظف : فراتغان - ك : قرابغان - س : قرامغان .