و طلا و كنيزك و غلام سوقات ارزانى داشت و سارنگ برادر بزرگ ملو را كه حاكم مولتان بود ، با دو زنجير فيل و ديگر تنسوقات هند به اشپره پيش اميرزاده محمد سلطان فرستاد و امرا كه در آن حدود بودند همه را به تبرّكات ياد كرد و اميرزاده شاهرخ اجازت يافته به مستقرّ سلطنت خويش بازگرديد و الحمد للّه انّه حميد مجيد .
عمارت مسجد جامع
بهين كار شاهانست در تاجدارى * كه بنياد دين را دهند استوارى
بناهاى خيرات سازند سنگين * كه رنگ آرد از سنگ آن چرخ رنگين
مبين سنگ مسجد كه از زر برآيد * كه گر خود به گوهر برآرند شايد
بفرمود شه تا برآرند جامع * كه سقفش برآيد به خورشيد لامع
رسيدند بنيادكاران دانا * به پل بر رخ باد بستن توانا
به ماهى مهيا شد اسباب چندان * كه نايد در انديشهء هوشمندان
گل و سنگ شد از پى وصف لايق * چو دلهاى معشوق و تنهاى عاشق
به هر سوى گردون شد اندر دويدن * به بارى كه گردون نيارد كشيدن
به بالاى گردون زحل كرده خانه * دو چرخ فرود از دو ثورش روانه
حضرت صاحبقران در آن زمان كه در ممالك هندوستان آتشكدهها و خانههاى بتپرستان را خراب مىفرمود ، در خاطر خطير مخمر كرده بود كه چون به دار السلطنهء سمرقند معاودت نمايد ، در آن بلدهء بىمانند مسجد آدينه بنياد نهاده تمام فرمايد .
و درين ولا كه موكب جهانگشا به دار الملك بازآمد ، انديشهء سابق از خاطر همايون سر بر زد و چون ، هلال فرّخ فال ماه مبارك رمضان رخ نمود ، و هرآينه آن زمان موسم ازدياد طاعات و عبادات بود ، آن حضرت به بناى مسجد جامع در