سيرجان را كه در جهان بىمثل و نشان است ، به غلام خود گودرز نام سپرد و گفت من مىروم تا اقربا نگويند كه بددلى نمود و نيامد و چون مرا واقعهاى روى نمايد به هيچ وجه قلعه را به كسى ندهى و اگر هزار مكتوب نويسم و انگشترى فرستم التفات ننمايى كه من قلعه را به تو بخشيدم و چون او را حضرت صاحبقران محبوس ساخت در آن مجلس قصيدهاى كه مولانا مظفّر هروى در مدح او گفته بود به او رسيد و چند بيت از آن قصيده ثبت افتاد .
نظم
ز ابر دست گهربار شاه دريادل * چو گل شكفته به هر كشورى شهى عادل
چو نيشكر كمربند گيش بسته به جان * زبان گشوده به شكرش چو سوسن ناهل
كه تاجبخش كيان پادشاه ابو اسحق * هميشه نيّر اعظم ز تاج او شاعل
فلك كه بخت بلندش هميشه بيدار است * دمى ز خدمت تختش نمىشود غافل
فلك ز سايهء تاج ملمّعش خور يافت * چو در زمرّد ترصيع تخت شد داخل
شها مراد سپهر از مدار او آن است * كه همچو بخت به درگاه تو شود و اصل
سپهر منطقهء طاعت تو بست به مهر * كه گشت عالم كون و فساد در افاعل
شد آستان سراى تو چرخ را مأوى * شد آستين قباى تو بحر را ساحل
مراتب تو شد اطباق چرخ را حاوى * رواتب تو شد ارزاق خلق را شامل
خضر صفت قلمت از چه شد به تاريكى * چو بودش آب حيات از بيان تو حاصل
مگر ز بهر سه معنى است اين تردّد او * يكى اشاعت اسرار غيب مستقبل
دگر افاضت انعام عام از توقيع * كز آن اليف الوف است در زمان سايل
سه ديگر آنكه چو بخشد جهان سكندروار * كشد شمامهء طغراى عنبرين به سجّل
ز پشت گرمى راى تو مهر پردل شد * ز روى تيغ تو بهرام كينهجوى و حل
به يمن يم يمينت سهيل خورده يمين * كه من نيم به يمن جز براى آن مايل
و شبى كه اين قصيده به مطالعهء او رسيد ، جز بر شمعدان طلا كه در نظرش