عمر شيخ بهادر رسانيد و او شاهزاده را از ياغيگرى برادر واقف گردانيد و شاهزاده عمر شيخ ، در عقب اميركا روان شد و اميركا خانهء آق تيمور بهادر و داد ملك بهادر غارتيده در حصار شادمان جيباخانهء ميرى گشاده اسباب حرب مرتّب ساخت و حشرى اراذل .
نظم
به فعل چون حشرات زمانه نامضبوط * به طبع چون حركات سپهر ناموزون
گرد آورد و از هيبت آوازهء شاهزاده عمر شيخ منهزم گشته و از آب و خش گذشته به جانب ختّلان گريخت و شاهزاده چون شير گرسنه در پى شكار خسته مىرفت .
مصرع
ميركا عازم بدخشان شد
والى آنجا شاه جلال الدين دست ردّ بر سينهء اميد او نهاده ملاقات كرد تا نوميد و خاكسار غبار ادبار بر چهرهء روزگار او نشسته بازگشت و ملازمان يكان يكان روگردان شدند .
نظم
بىبلا نازنين شمرد او را * چون بلا ديد در سپرد او را
تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچ كس مر ترا نباشد هيچ
لشكر منصور در اطراف و جوانب از او خبر نمىيافت . اتفاقا امير عثمان عباس عازم سمرقند شده چون از كوه بوطاط گذشت « 1 » پى تازه سوار اندك ديد كه از راه گرديدهاند . بر اثر آن رانده اسبى چند با زينهاى به تكلّف يافت . اسبان را گرفته و پيشتر رفته ميركا را ديد بىآب و تاب در سايهء بوته خفته . از آواز سواران
هامش
( 1 ) . ظف : « عثمان پسر آروغ عمر با چند نوكر به سمرقند مىرفت و از عقبهء بوتاتو گذشته . . . محمد ميركه را ديد با چهار نوكر نشسته . . . . » ج 1 ص 327