و جواب با صواب نگفت . سلطان از جانب امير مأيوس شده با درد دورى مىسوخت .
اما غبارى بر خاطرش نشست و اين حال در آخر تابستان به ييلاق او جان بود . امير - چوپان خود را از اين سخن دور داشته سلطان را گفت موسم قشلاق رسيد و در روى زمين در زمستان خوشتر از بغداد نيست .
نظم
بغداد خطهاى است معطر كه خاك او * ارزد به خون نافهء مشكين دم خطا
بازار خور ز سايهء او سرد در تموز * پشت زمين به پشتى او گرم در شتا
از شرم اين سواد كه او جان عالم است * تبريز در ميانهء خوى زد مراغهها « 1 »
بر اين يراق متوجه بغداد گشتند و امير چوپان امير شيخ حسن و دختر را به جانب قراباغ فرستاد به آن خيال كه به سبب بعد ديار
مصرع
انديشهء پادشاه زائل گردد
هيهات چون پادشاه به بغداد رسيد ملالت عشق « بغداد » زيادت گرديد . از خرگاه كم بيرون آمدى و هركس را بار نبودى .
نظم
جهاندار در كنج ايوان خويش * نمىكرد جز ياد جانان خويش « 2 »
ز بغداد آشفته درياى داد * نه بغداد دجله ز چشمش گشاد
به تن گر به بغداد و آن راغ بود * دلش « 2 » در ميان قراباغ بود
امير چوپان در خلوتى عرضه داشت كه عالم در فرمان شماست . اگر فكرى بر
هامش
( 1 ) . جالب است كه شاعر درين بيت اسامى نقاط مهم آذربايجان ( اوجان ، تبريز ميانه ، خوى ، مراغه ) را با مهارتى تمام در ضمن عبارت آورده است .
( 2 ) . ذيل جامع التواريخ : به دل