حضرت عبد العظيم عليه السّلام مشرف شدند ، ما بين يك نفر فراش شاهى و يك سرباز جنگ شد . آنوقت جمعى از الواط و ساريان به حمايت فراش بلند شدند و جمعى از سربازها به حمايت ان سرباز ، زدوخورد كاملى كردند . تمام آنها درهم ريختند . سر و دست خيلى شكست . جليل الدوله حاكم آنجا به سپهسالار و عين الدوله تلفون كرد . سپهسالار و عين الدوله فورا از طهران به آنجا آمدند . آنوقت دست از جنگ برداشتند . سپهسالار از درشكه پياده شد و سر يك سرباز را كه زخمى شده بود به دامن گرفت و نوازش كرد .
در بين اين جنگ يك نفر درويش كه يك مار سياه قوى هيكلى تحصيل كرده كه مبالغى به واسطهء اين مار فايده برد يعنى او را حاضر ساخته نقالى كند و به اسم او دم بدهد ، از قضا آن روز براى اين كار به حضرت عبد العظيم آمد و مار را با خود داشت و جمعى دور او را داشتند و او نقالى مىنمود . در بين آشوب و جنگ ، آن مار بدبخت لگدكوب و به درجهء هلاكت رسيد و درويش مايهء تجارتش نابود شد .
در هشتم ماه مى ، شهر سنپير « 1 » كه در جزيرهء مارتينيك « 2 » است زلزله شده و بعد كوه آتشفشان عمده روى داده قريب چهل پنجاه هزار نفر به هلاكت رسيدهاند .
در بيست و هشتم ربيع الثانى ، قبل از ظهر در طهران ، مختصر زلزله شد لكن خرابى نرسانيد . در غياب شاه طهران خيلى منظم است . عين الدوله حاكم كمال عدالت و رعب را دارد و الواط از او زياد خائفاند . مىتوان گفت كه بيش از چهل سال است طهران به اين نظم نبوده . در ماه ربيع الثانى ، در طهران ، نزديك دروازهء دولاب « 3 » ، دو نفر متحد شدند و دخترى به سن ده دوازده ساله را شب به خانهء خود بردند و بكارتش را بردند . دختر از درد مرد . سرش را جدا كردند و پوست صورتش را كندند و او را در جوالى كرده شب در كوچه نهادند . عين الدوله خيلى سخت گرفت تا هر دو را پيدا كرده با آنكه يكى از آنها سابق درشكهچى عضد السلطان پسر شاه بود و فرارا بهطرف عراق رفت و عضد السلطان از براى او به حاكم عراق سفارش نوشت كه از او نگاهدارى نمايد و او را
هامش
( 1 ) .Saint Pierre .( 2 ) .Martinique( 3 ) . دولاب دهى بود در شرق تهران كه خيار آن به طراوت و تردى معروف بود . اين ده نيز در توسعهء تهران جزو شهر شد . محل آن بعد از سليمانيه ( تهران نو ) بود .