شادزيك ، اروندزيك ، ارونددست ، قسبه ، قسدل ، حرّهمرد ، خرّه ، زادنخرّه ، جوان شير ، شيرزاد ، جهانبخت . و اندر كتاب صورت آل ساسان گويد : پيراهن وشى سرخ داشت و شلوار آسمانرنگ و تاج سبز ، بر پاى ايستاده ، به دست راست شمشيرى كشيده .
اردشير - پسر شيروى بود . و كودك پيراهن آسمانگون داشت و تاج سرخ ، بر پاى ايستاده ، نيزه به دست راست و به ديگر دست بر شمشير تكيه زده .
بوراندخت - دختر پرويز بود از دختر قيصر مادر شيرويه ، و خشب الصّليب كه ترسايان دار مسيحا خوانند به روم بازفرستاد به جاثليقان و خويشان . و اندر پيروزنامه گويد : دختر نوشروان بود نام او هجير - و روايت پيشين حقيقتترست .
پيراهن وشى سبز داشت و شلوار آسمانگون و تاج همچنان ، بر تخت نشسته ، تبرزينى در دست .
آزرميدخت - خواهر بوراندخت بود ، دختر كسرى پرويز ، نه ازين مادر . و در فيروزنامه هم دختر نوشروان گويد : نام او خورشيد ، و پدرش به لقب آزرمى خواندى از دوستى كه وى را داشت . پيراهن او سرخ نگاشته است ملوّن و شلوار آسمانگون ، و تاج بر سر ، بر سرير نشسته ، به دست راست تبرزينى و چپ بر تيغ تكيه زده .
يزدجرد - آخر ملوك عجم ، پسر شهريار بن خسرو پرويز بود ، و زوال ملك عجم بر دست او بود . پيراهن وشى داشت سبز و شلوار آسمانگون و تاج سرخ ، نيزه اندر دست و بر شمشير فروخميده . و همه ملوك بنى ساسان را موزه سرخ بوده است - و السّلام .
و اندر نسب اين جماعت بعضى روايت ديگر هست كه آن را ننوشتم ، كه از حقيقت دور است و محال ، چنان كه عادت مغانست ؛ و يا از نقل سهوها بوده است و گردش روزگار دراز دارس كرده و خلل پذيرفته . و بعضى آنست كه گويند فريدون نمرود بود ؛ و باز كيكاوس را هم نمرود گويند ، يعنى كه هم به آسمان خواست رفتن ؛ و ابراهيم را سياوش گويند ، سبب آنكه وى در آتش برفت ؛ و سليمان را جم ، و نوح را نريمان ، و لهراسپ را بختنصر ؛ و رستم را نسبت به عرب كنند ، و افراسياب را و ضحّاك را همچنين از جنسى طرفه . و اسفنديار را گويند كه چون چشمهى روى روان
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 32
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٢