تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
ابواب متفرقة ، و اندرين علمى بود كه يعقوب دانست چشم زخم را ، و ايشان باز بمصر آمدند ، پس يوسف حيلت ساخت و ابن يامين را از ايشان باز گرفت ، و از بهر صاعى كه در بار ابن يامين پنهان كرده بودند ، و چشم يعقوب نابينا شده بود از بسيارى گريستن بر يوسف ، و چون پسران باز شدند و خبر ابن يامين بگفتند ، آن بود كه يعقوب گفت :
يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ
. پس سوم بار كه بمصر باز آمدند ( 127 - ب ) يوسف خود را آشكارا كرد بر برادران ، و گفت :
أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا
، ايشان در زمين افتادند پيش او ، يوسف عليه السلام گفت قوله تعالى :
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
. پس پيراهن بمژده سوى پدر فرستاد ، و همان روز كه مرد از مصر بيرون رفت ، يعقوب گفت :
إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ
، ايشان گفتند بعد از سالهاء بسيار و كشتن و گرگ خوردن ، يوسف را هيچ از ياد فرونگذارى ، پس مرد فراز رسيد و پيراهن بر چشم يعقوب ماليدند ، بينا شد بقدرت خداى تعالى ، پس مردمان خويش را گفت :
أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ
، پس يعقوب با همه اهل بيت خويش بمصر آمد و بيوسف رسيد و برادرانش سجده كردند و عذرهاى گناه همى خواستند ، يوسف گفت :
هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ
، پس يعقوب آنجا مقام كرد ، و زليخا يوسف را به شوهر كرد ، بعد حالها ، چون صد و چهل و هفت سال از عمر يعقوب بگذشت وفات رسيدش ، و او را پيش اسحق دفن كردند ، و چنين روايت است كه چون يعقوب در مصر رفت ، هفتاد تن از اهل بيت با وى بودند ، و بعد از آن تا روزگار موسى كه بنى اسرائيل را از اهل يعقوب ، از شهر ( 128 - آ ) بيرون آورد ، هزار هزار و هفتصد هزار بودند ، از بركت ابراهيم و ذرّيت او ، و بعد از آن چون يوسف را عليه السلام صد و بيست سال تمام گشت وفات رسيدش ، و او را دو پسر بود يكى را نام افرائيم و ديگرى را ميسا [ 1 ] و گفت مرا بمصر دفن كنيد ، كه بعد از من پيغامبرى از نسل پدرم بيرون آيد و مرا سوى پدران برد ، پس ميان رود
هامش
[ ( 1 ) ] طبرى : منشا - ن ل : ميشا ( 414 )