رسوا مكنيد . » ايشان قبول نكردند [ و ] گفتند : « ما اين ميهمانان تو را بيرون كشيم . » لوط بناليد و گفت : « من با شما نه بسم . » پس آن ده تن دست فرا كردند تا مهمانان بكشند .
جبرئيل بر چشمهاى ايشان دميد و هر ده كور شدند و به كورى باز قوم شدند و گفتند :
« جادواناند » . ايشان كسى ديگر را فرستادند كه برخيز و از شهر ما بيرون شو . لوط بترسيد ، پنداشت كه ايشان جادواناند . جبرئيل خود را پيدا كرد و گفت : « انا ارسلك ربّك ان يصلّوا اليك . لوط گفت : « به چه كار آمدهايد ؟ » گفتند : « عذاب آوردهايم بر قوم تو . » و چون شب درآمد ، فرشتگان گفتند كه اهل خود را سوى ابراهيم فرست ، چنانكه بامداد از اين زمين بيرون شده باشيد .
لوط همان شب با اهل خويش بيرون آمد و به شتاب برفت . چون وقت سحر بود ، از حد مؤتفكات بيرون شده بود . پس جبرئيل از شهر بيرون آمد و پر در زمين فرو برد و آن پنج شهر را بر هوا برد و نگونسار كرد . و در هر شهرى از آن شهرها پنجاه هزار مرد مقاتل بود جز زنان و كودكان ، و همه بمردند . قوله تعالى :
« فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها . »
« 1 » و هركس كه از كافران شهر به سفرى بود سنگى از آسمان بر سر او مىآمد و مىسوخت .
و لوط برفت سوى ابراهيم . و ابراهيم چون او را به سلامت يافت شاد شد و خواستهء خويش را همه با او به دونيم كرد و مسلمانان كه با لوط آمده بودند همه چهارده تن بودند ، هم در آن زمين ابراهيم مسلمانى كردند ، و اللّه اعلم بالصّواب .
قصهء اسماعيل ( ع )
و گفتيم كه ابراهيم ( ع ) چند سال در فلسطين بود ، و او را فرزند نبود ، و آرزوى فرزند كردى ، و از ساره هيچ نمىآمد ، كنيزكى كه ملك مصر به ساره بخشيده بود و نامش هاجر بود ، ساره او را به ابراهيم بخشيد و گفت : « با او بباش تا فرزندى بيايد . » ابراهيم با وى ببود و از وى پسرى آمد ، نامش اسماعيل كرد .
و چون يك سال برآمد ، ساره را از وى رشك آمد و صبر نتوانست كرد . سوگند خورد كه اعضاى هاجر ببرد . پس او را سنّت كرد و اين ختنهء زنان در دين ابراهيم بماند . و ساره
هامش
( 1 ) . سورهء « حجر » ، آيهء 74 .