541 / 1147 غلبهء موحدون
مرابطون از ميان يكى از امواج التهابات روحى كه در تاريخ مغرب گاهوبيگاه عارض اقوام بربر آن سرزمين مىشد برخاستند . در اوايل قرن پنجم / يازدهم ، يحيى بن ابراهيم گدالى يا جدالى رئيس قبيله صنهاجه كه سرزمين آنها در بخشهايى كه بعدا صحراى اسپانيا و موريتانيا را تشكيل مىداد ، گسترده بود براى حج به مكه رفت .
وى كه تبى از شور و شوق او را فراگرفته بود به همراه يك دانشمند مراكشى به نام عبد اللّه ياسين به ميان قوم خود بازگشت ، بدان نيت كه صورت سختگيرانهاى از مذهب مالكى ، از مذاهب اهل سنت را تبليغ و ترويج كند . ايدئولوژى جنگجويانه و گسترشطلبى كه عبد اللّه بن ياسين به وجود آورده بود ، بنابر آنچه تاريخنگاران محلى بعدى نوشتهاند ، به جامعهء مرابطون يعنى ساكنان رباطها يا زاويههاى واقع بر نزديكى دهانهء رود سنگال يا در مسير ساحل موريتانيا قوت و تحرك بخشيد . اگر چنين دار المرابطونى در واقع وجود مىداشته ، در باب اهميت آن بدون ترديد اغراق شده است . بههر تقدير ، واژهء مرابطون ( يعنى ساكنان رباطها و پايگاههاى مرزى ) كه براى ناميدن اين جنگجويان به كار مىرود ، در اسپانيايى به صورت
Almoravides
درآمد و سلسلهء مرابطون در غرب به اين نام خوانده شد ، نيز بايد دانست كه واژهء فرانسوى
marabout
به معناى « قديس و مرد مقدس » به كسى اطلاق مىشود كه ويژگىهاى يك مسلمان متقى شمال افريقا را داشته باشد . اين جنگجويان بربر صحرا در برابر باد و شن صحرا نقاب بر چهره مىزدند و ازاينرو ، به ملّثمين ( نقابداران ) « * » نيز معروف بودند .
اينان به سركردگى رؤساى لمتونه يعنى يحيى و ابو بكر و سپس به رهبرى نايب ابو بكر ، يوسف بن تاشفين به سوى شمال عليه مراكش راندند و شمال افريقا را تا بخش مركزى آنچه امروز الجزيره خوانده مىشود ، فتح كردند . آنگاه ابو بكر به سمت جنوب و مغرب صحرا روى كرد و يوسف ، مراكش را به عنوان پايتخت خود در سال 452 / 1062 بنيان گذاشت . در واقع آغاز رسمى حكومت مرابطون را در مراكش بايد از زمان اين رويداد دانست ، زيرا صريحا نام آنها به صورت بنو تاشفين ، پس از مرگ يوسف ، بر روى بعضى سكهها ضرب شده است . مرابطون خلفاى عباسى را به عنوان پيشوايان روحانى
هامش
* . باسورث متلثمون نوشته است اما در نوشتههاى فارسى و عربى بيشتر به صورتى كه ما آورديم آمده است . بنگريد به دائرة المعارف فارسى زير مرابطون و به تاريخ الدول الاسلاميه ، للدكتور احمد سليمان ، الجزو الاول ، ص 49 .