محسوس شيخ شد و بعضى نشد « 1 » بعد از آن ترك خوردن آن نوع طعام فرمود و چون طبخ طعام مردم شيخ منحصر بر آن هيمه بود ، شيخ مدّتى كه از آن طعام نخورد و طعام ديگر نبود مريض شد و اگر جهت دفع مخمصه قصد خوردن آن كردى باز همان شخص را ديدى كه او را منع كردى و چون ضعف شيخ قوت يافت ، بالضّروره رفع واقعه به والدهء خود فرمود و والدهاش به تدارك آن مشغول شد و شيخ قوّت يافت . بعد از چندى برادرش اسمعيل واقف شد كه والده جهت صفى الدّين طبخى على حده به هيمه غير سرگين مىنمايد والده را منع كرد و شيخ را به ايذاء بدنى عظيم رنجه كرد . شيخ بيچاره گشته در حضور برادر لقمهاى از طعام دستورى قوم در دهان مبارك نهاد و چون فرو برد ، على الفور از گلوى مباركش پارهاى خون بيرون افتاد . برادرش دانست كه آن معنى تكلّفى نبوده ؛ بنابرآن بعد از آن رعايت ادب و شفقت [ 14 ] تمام در حق شيخ نمودى و چون شيخ به صحبت شيخ زاهد رسيد معلوم گرديد كه آن شخص كه شيخ را از خوردن آن طعام منع مىكرد ، شيخ زاهد بوده « 2 » .
نحن اللّذان تمازجت ارواحنا * من قبل خلق اللّه طينة آدم
بينى و بينك فى المودّة نسبة * مستورة عن عين هذا العالم « 3 »
جان من و جان ترا در ازل * سابقهاى بود كه گشت آشنا
قال امير المؤمنين عليه السّلام :
هموم رجال فى امور كثيرة * و همّى من الدّنيا صديق مساعد
يكون كروح بين جسمين قسّمت * فجسمهما جسمان و الرّوح واحد « 4 »
هامش
( 1 ) . صفوة الصفا ، ص 82 : مولانا محيى الدّين گفت : از پدر خود حاجى محمود شنيدم كه او گفت كه در حالت طفوليت روزى شيخ شخصى را ديد كه پيش وى آمد ، فامّا يك نيمهء روى او ديد و يك نيمه نديد » .
( 2 ) . همان مأخذ ، ص 84 .
( 3 ) . ترجمه : ما آن دوئيم كه پيش از آنكه خداوند گل آدم را بيافريند روح ما دو را بهم آميخته بود . ميان من و تو در دوستى نسبتى است كه از چشم اين جهان پوشيده است .
( 4 ) . ديوان حضرت على ، ص 33 . خواست مردان در چيزهاى بسيار است ولى خواست من از جهان فقط دوست مددكار است . دوستى كه چون روحى باشد بخش شده در دو جسم يعنى درحالىكه روح يكى است ، جسم آن دو جسم باشد .