مىكند « 1 » كه قبل از طلوع نيّر عالمتاب چهرهء مبارك شيخ به سه روز والدهء ماجدهاش رنجور شد و چون مريضان از وادى صحّت مهجور گشت . سبب آن از وى پرسيدند .
گفت : بر من حالى عجب طارى شده است كه آن موجب اين بيمارى گرديده كه شب و روز عالم را پر از آفتاب مىبينم :
فأشرقت الدّنيا بهجة شمسنا * و نوّرت الأرجاء من كلّ جانب « 2 »
اى رخت آفتاب ظلمت سوز * قدر بدر رخ تو مهرافروز
برق روى تو شمع راه هدى * عارضت پرتوى ز نور خدا
چون ترا موعد ظهور شود * عالمى از تو پر ز نور شود
برفكن از جمال بُرقع نور * كه شود عالمى به آن مسرور
منتهى باشد آن جمال جميل * كامد از سدره بر پر جبرئيل
و چون مهر همايونچهر حضرت شيخ از فضاى غيب به صحراى ظهور رسيد والدهاش باز سه روز بيهوش بود و بعد از افاقه از سبب آن امر تفحّص كردند . گفت « 3 » :
همهء عالم پر از غلغه و آوازى است كه از هيبت آن مدهوشم . مگر شما آن آواز را نمىشنويد ؟ [ 13 ] و شيخ را از خود اسنّ سه برادر بود محمّد و صلاح الدّين و اسمعيل و خواهرى ، و از شيخ خردتر دو برادر بودند ، يعقوب و فخر الدّين يوسف و سنّ مبارك حضرت شيخ وقتى كه به شش سالگى عروج يافت ، امين الدّين جبرئيل برحسب قضا رجوع به منزل اصلى نموده به عالم بالا شتافت « 4 » .
و از وقايع احوال طفوليّت شيخ آن است كه ، روزى كه طعامى كه به سرگين پخته شده بود ميل مىفرمود ديد كه شخصى سيلى به رفق به روى مباركش زد و او را از خوردن طعامى پخته به سرگين منع كرد . در اين حال بعضى از چهرهء آن شخص
هامش
( 1 ) . صفوة الصفا ، ص 79 : « مولانا محيى الدّين گفت كه از عابد حاجى حسن شنيدم كه او از ثقات روايت كرد » .
( 2 ) . ترجمه : نكوئى خورشيد ما جهان را درخشان كرد و هر گوشهاى از هر طرفى را تابان نمود .
( 3 ) . و : گفت كه .
( 4 ) . ر ك : صفوة الصفا ، ص 80 .