مفارق دولت شاهى سايهگستر و همچنان اصحاب خلوص قلب و ارباب خصوص قول مطمئن و قورچيان در گرد آن حضرت چون هاله بر دور قمر ، ليكن از آنجا كه شير به صيد افكندن دلير است و هژير در شكست دشمن بىصبر ، خارخار مهميز ناوكستيز را به سينهء ميداننورد تازىنژاد رسانيد و او را در مضمار شجاعت و اقتدار دوانيده ما صدق اين نظم به خوبى متّفق كه :
مثنويّه
چون گوى سپهر گرد بستى * ميدانميدان چو گوى جستى
آويخته صرصر از دم او * بگريخته آذر از سُم او
گردانيد . شاه دينپناه متوكّل به عون لطف إله روى جهانگشاى به ميدان نهاد و دليران قلب و قول چون خيل كواكب در عقب مواكب آن كوكب بىافول [ 438 ] افتادند و اگرچه نيران محاربه قبل از رسيدن رايت برق سرايت به غايت غايت مشتعل و هركس در تدبير خلاص خود به حركت دستى مشتغل بود ، امّا همچنانكه اين گروه اجل شكوه به آن قوم پرحسرت و اندوه رسيدند ، مضمون
« فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ » *
« 1 » را حسب الحال خود ديدند گويدا ، حملهء گروه شاهى سيلابى بود گيتىنورد كه گرد هريك از ابدان خاكى اعداء را در مغاكى ريخت يا تگرگى بود از آسمان حرب و ناورد كه ثمرات حيات را از ابدان شجعان به يك بار بر خاك بيآميخت .
مثنويّه
چو شد سويشان تيغها رهسپر * نه سر ماند بر تن نه تن زير سر
سراسيمه از هيبت انقطاع * سر و دست كردند باهم وداع
سر از بيم شمشير آتش خواص * در آن غم كه كى گردد از وى خلاص
به هر حيلهاى تن شده راهبر * كه شايد سبك آيد از بار سر
ز بس زير بار گران سوخته * به مردافكنى مركب آموخته
و چون فرقهاى از لشكر مخالفان در نظر مبارك حضرت اعلى نمود كه به عدد و عدد
هامش
( 1 ) . اعراف ( 7 ) آيهء 34 و نحل ( 16 ) آيهء 61 . « چون اجلشان فراز آيد ، يك ساعت پيش و پس نشوند » .