معركهء صفدرى كه از روى تمكين و وقار چون سدّ سكندرى بودند بر جاى ستادند بلكه از جاى جسته روى مدافعه به بالا نهادند و به اندك سعى چون پلنگ خشمآهنگ در آن قوم بىفرهنگ افتادند . رستخيزى در آن عرصهء ستيز روى داد كه از هرجانب صحرا صحرا نهال پهلوانى و درخت شجاعت از پاى درافتاد . رعد كمان و برق تير از كرهء اثير درگذشت و شهاب سنان آتشافشان هر طرف :
مصرع
چون كوكب ذو ذنب عيان گشت
مثنويّه
[ 343 ] شد از تيرباران در آن كارزار * عيان بحر خون بر سر كوهسار
در آن موجزن بحر مردمربا * نه بيگانه پيدا و نى آشنا
شكسته در آن قلزم تيزموج * ز باد فنا كشتى فوجفوج
در اثناى محاربه كارزار و گيردار باد مراد بر كشتى اقبال و اسعاد غازيان وزيده آن سفينهء باسكينه را به ساحل فتح و فيروزى رسانيد و زورق حيات مخالفان را به تندباد اجل در خلل انداخته متاع امل ايشان را غريق ورطهء وحل گردانيد .
بيت
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * و گر ناخدا جامه بر تن درد « 1 »
القصّه ، چون صارم جلادت اصحاب ارادت را مشاهده كرد و ضعف حال مقرون به و بال مردم خود را در نظر آورد ، اقدام فرارش را اقدام بر قرار راه سپر گرديد ، غازيان از عقب لشكر درآمده بعضى را اجل موعود پيش راه گرفته سرمايهء حيات را بر خاك ممات مىريخت . و بعضى در آن محشر قيامتاثر برطبق صادقهء
« يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ »
« 2 » سرگشتهء حيرت در آن تيه هر طرف مىگريخت . و آخر الامر صارم كرد به دستيارى و پاىمردى مركب از بيداد تيغ آتشنهاد عازم بغداد گشته جانى بدر برد و افراد لشكر بلكه پسر و برادر را به دست اسار و كمند گرفتارى غازيان ديندار سپرد . غنيمت بىحدّ و
هامش
( 1 ) . بوستان سعدى ، ص 143 .
( 2 ) . عبس ( 80 ) آيهء 34 . « روزى كه آدمى از برادرش مىگريزد » .