« فاحمد للّه الّذى صدق وعده و نصر عبده و أعزّ جنده و هزم الأحزاب وحده و لا شىء بعده » « 1 » .
مثنوى
به حمد اللّه اى چرخ عالىنهاد * كه ديدم ز لطفت ظفر بر مراد
مرا بود در دل كه از كلك نظم * مرصّع به گوهر كنم سلك نظم
دوات مرا درج دُرّ ساختى * ز دُرّهاى شهوار پر ساختى
نهادى بر آن قفل معنىطراز * كه بىفكر نگشايدش دست راز
به دست من از خامه دادى كليد * كه بگشايمش نزد ارباب ديد
گروهى كه از عين لطف خداى * جواهر شناسند و قيمتفزاى
[ 254 ] كنون وقت آن شد كه كلك هنر * نهد رو به ترتيب سلك گهر
دُرّى چند در سمط انشا كشد * كه آن عقد سر تا ثريا كشد
ز ياقوت شنجرف و مشك مداد * مثل گردد از رنگ و بو در بلاد
به آن شرط اى گوهر بحر جود * كه سويم كنى روى گفتوشنود
ز اكرام دارى بر اين عقد گوش * ز دُرّسازى آويزهء گوش هوش
كه حيفست دُرّى چنين شاهوار * كه از بحر گوشت فتد بر كنار
ولى عقد من چون فتد دلپسند * ز تحسين و احسان شود بهرهمند
كه از عين اقبال و فرط كمال * جواهرشناسى و دريانوال
جهان تا به يك سوز شادى بود * طريق فلك نامرادى بود
فلك ياور و بخت يار تو باد * مراد دل اندر كنار تو باد
هامش
( 1 ) . ترجمه : خداوندى را سپاس مىگويم كه به وعدهء خود عمل كرد و بندهء خود را پيروز گردانيد و لشكريان خود را عزّت بخشيد و احزاب را درهم شكست و چيزى پس از او نيست ( آغاز خطبه پيامبر اسلام در فتح مكّه ) ( تاريخ اسلام ، مغازى ، ص 556 ) .