ز تيغش كه برقيست عالمفروز * شبستان آن عرصه شد همچو روز
[ 232 ] ز رمحش كه شمعى است افروخته * در آن ملك شد تيرگى سوخته
سپر بودش آيينه رونماى * منوّر ز انوار صُنع خداى
چو شد شاه را قبهاش روبروى * در آن صنع حق شد عيان مو به موى
كمانش كه ميزان عدلست و داد * به شاهين ره عدل را داد داد
از آن مملكت چون ستم دور شد * ز حسن شيم عدل دستور شد
در آن چند روزى كه اعداى دين * گرفتند منزل در آن سرزمين
دلى را اگر ناخن جور خست * ز دستور عدل شه آمد به دست
شه معدلتگستر دينپناه * چو فارغ شد از نالهء دادخواه
پى عشرت افكند طرح رفيع * چو اين گنبد لاجوردى بديع
زحل هندوى حاجب آن اساس * درو مشترى پير كوكبشناس
ز يك سوى بهرام در قصد كين * بدان را به جان چون قضا در كمين
به خون عدو تيغ را داده آب * كف و قبضه از خون دشمن خضاب
به قصر چهارم شه باشرف * چو خورشيد جام مرصّع به كف
شده زهره چون لعبتان طراز * به آهنگ قول و غزل نعمهساز
عطارد خطى داده در بندگى * كه فرموده شاهش نويسندگى
قمر كمترين پيك فرمانبرش * به پيش جلو منتظر بر درش
[ 233 ] ازين گونه شاهنشه كامكار * به عشرت به سر برد تا نوبهار
الهى به ذاتى كه قصر سپهر * كه روشن شد از مشعل ماه و مهر
بود در رهش كمترين پايهاى * فروغ خور از نور او سايهاى
كه تا ماه و گردون كند دور و سير * ازو باد عالى بناهاى خير
ز انوار عدلش چراغ ظلام * مصون از خلل تا به روز قيام
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص١٨٤