مثنوى
نه مردى است از خصم بگريختن * به بىهمتى آبرو ريختن
جگر مرد را خون ز هر تار موى * به از ريختن قطرهاى آبروى
و از وقايع غريبه و بدايع عجيبه كه در محل خيال توجّه از قلعهء گلستان روى نمود آن بود كه ، در اين ايّام روزى در سايهء درختى كه سدرهآيين منزل روح الامين تواند بود ، نشيمن آن خسرو با داد و دين گشت . و آن حضرت بر پهلوى استراحت آسوده فراز و نشيب آن قلعهء گردوننهيب را ملاحظه مىفرمود كه ناگاه شخصى آثار صفا از جبين [ 200 ] مبينش ظاهر و نور سعادت از نيّر جمال مبينش باهر ، سر از قلعه برآورد و اشارت به جانب شاه با بصارت كرد . چون دانست كه آن حضرت بر اشارت او حاضر شدند و به جانب او ناظر گشتند ، زبان حالش گويا به امان خواستن در مقال آمده ، دست زارى و استشفاع به گلو برد . اين فعل بر حاشيهء ضمير كرامتپذير چنان پرتو انداخت كه مىگويد التماس و استدعا چنان است كه ، سكّان قلعهء گلستان را امان بخشى و از كشتن و جرايم به طغيان راهنمون ايشان درگذرى و زلات ايشان را به كمال رحمت درگذارى و عنان عزيمت به جانب ديگر منعطف دارى .
مثنوى
بگذار از جرم اين گروه نژند * كه به عصيان شدند همپيوند
وهم مرگست جمله را از بيم * دلشان شد به تيغ بيم دو نيم
رفت ازيشان فروغ عيش و طرب * روزشان تيره شد به صورت شب
قلعهء گلستان كه بود بهشت * شد بر ايشان زدود آه كنشت
تا كنند از تو خلق آسايش * موسم بخشش است و بخشايش
از آنجا كه شأن
« وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ »
« 1 » ميراث شاه با داد و دين است ، بغى و عدوان و ذلّت و هوان ايشان را از روى قدرت و توان عفو فرموده ، اشارت با بشارت به جانب آن شخص ارزانى داشت كه ما جرايد بدى را درنوشتيم و از جرايم روى
هامش
( 1 ) . انبياء ( 21 ) آيهء 107 . « و نفرستاديم تو را ، جز آنكه مىخواستيم به مردم جهان رحمتى ارزانى داريم » .