نشست از بر پاى رمح بلند * برآسود و خود را به پهلو فكند
بفرمود سلطان صاحبقبول * كه خنگ فلكسير عزم نزول
به وقت زوالش هلال ركاب * تهى گشت از پنجهء آفتاب
شد از خانهء زين سوى تختگاه * ز برج دو پيكر برون رفت ماه
قدم بر سر تخت شاهى نهاد * مشرّف شد از مقدمش آن بلاد
و چون شاه دينپناه غبار رزمگاه را به صيقل حمد فتّاح واجب الوجود از آيينهء دل زدود و گرد معركه را به انوار
« سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ »
« 1 » به سجدات [ 172 ] از جبين مبين خود بر طرف فرمود ، غازيان كينهجوى كه در طلب سر و مال اعداء در تكاپوى بودند ، اموال وافره و احمال و اثقال متكاثره كه عرضهء نهب و غارت ايشان گشته بود در نظر آن حضرت جلوه دادند و از نفايس اقمشه و امتعه خرمنها بر يكديگر نهاد ضميرآفتاب تاثير آن حضرت آفتابكردار به چشم بىاعتبارى ، بلكه به ديدهء اعتبار
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ »
« 2 » در آنها ديده و زارى عظام و بتكچيان خجستهارقام را فرمود تا رخوت و نقود و آنچه بر آن اسم موجود اطلاق توان نمود به رؤوس سرداران و ساير غازيان كه چون شير ژيان و ببر بيان در آن ميدان به جانسپارى و جان ستانى و جاندارى مردانه قيام نموده بودند « على تفاوت درجاتهم بل بمناسبة فعالهم و حركاتهم » « 3 » قسمت نمودند . و بعد از آن فتاح ابواب فتح درهاى فيض و فتوح را بر چهرهء امانى و آمال آن فرقهء نصرتمآل گشود ، چندان غنيمت نثار روزگار لشكريان گرديد كه محاسب انديشه در حساب به عجز معترف اوراق ظنّ و تخمين را درنورديد و مستوفى خيال استيفاى آن مجال محال ديد به آن جهت دست از آن باز كشيد و هريك از افراد لشكر با غنيمتى لايق و نصيبى درخور عازم وثاق خود گشته به فراغت مشغول گرديد .
روز ديگر كه خسرو سيّارهسپاه از خوابگاه عازم تخت جهاندارى گشت و لشكر كواكب
هامش
( 1 ) . فتح ( 48 ) آيهء 29 . « اثر سجدهاى است كه بر چهرهء آنهاست » .
( 2 ) . حشر ( 59 ) آيهء 2 . « پس اى اهل بصيرت ، عبرت بگيريد » .
( 3 ) . ترجمه : براساس اختلاف درجات بلكه به تناسب كارها و حركتهاى ايشان .