حسرت بر زمين ندامت سودند .
مثنوى
فرو رفت خون عدو تا به آب * زمين رفت و شد پردهء آفتاب
سيهفام و گلرنگ شد روز كين * ز خاك و ز خون آسمان و زمين
جمعى كه اعضا شكسته و اندام خسته جسته خيال فرار بسته بودند ، مردان روز نبرد مراكب صحرانورد را از عقب ايشان در حركت آورده يكيك را بر معبر تيغ مىگذرانيدند و از فرقهء بىفايده حركة المذبوحى مىرهانيد . و چون اين فتح نامدار كه مبدأ تباشير فتوحات شاهى و مطلع فيوضات نامتناهى الهى بود از مكمن غيب و پردهء لا ريب چهره گشود .
بيت
فرمان فرماى حكم شاهى * برطبق ارادهء الهى
امر فرمود كه لشكر بهجتاثر به خرّمى هرچه تمامتر فرود آيند و آن صحرا را چون فضاى خواطر اصحاب فتح و نصرت به خوبتر صورتى بيارايند . لشكريان برحسب فرمان [ 171 ] كاربند شدند و حضرت شاه با داد و دين در ظل لواى
« نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ »
« 1 » عازم دولتخانهء بهشتآفرين و متوجّه مستقرّ عزّ و تمكين گشت .
مثنوى
شهنشه چو فارغ شد از دار و گير * سوى تخت افكند عزمش مسير
ز راه كرم تركِ خونريز كرد * عنان جانب تختگه تيز كرد
تهى ساخت كف از كمان كيان * كمان جا به يك گوشه كرد از ميان
باستاد از چابكى دست شست * عقاب خدنگ از پريدن نشست
به روشندلى تيغ آيينهفام * خضروار شد در ظلام نيام
در آن رزمگه خنجر كينهجوى * كه بودى به خونريز در گفتوگوى
درآورد چون كرد قطع سخن * زبان سخنپرورى در دهن
هامش
( 1 ) . صف ( 61 ) ، آيهء 13 . « نصرتى است از جانب خداوند و فتحى نزديك و مؤمنان را بشارت ده » .