بىوقار شوند [ 122 ] دولتخواهان ديرينه با سينههايى از غصّهء منتش پركينه عزيمت كردند .
مثنوى
شود هركه را شيوه سوء ادب * بدل گرددش روز روشن به شب
چه شب آنچنان ظلمت بىكران * كه هرگز نباشد ز روزش نشان
در اثناى توجّه جنود عاقبت محمود از بعض حدود خبر به منتش مردود رسيد كه :
بيت
رايات جهانگشاى شاهى * در حفظ حمايت الهى
جهت هراسى كه از تو نسبت به قراچه الياس و باقى غازيان حقّشناس دست داد متوجّهاند و به شعلهء تيغ آبدار و سنين نيزهء صاعقهكردار خاك ناپاك ترا و اين ديار را به باد ادبار بر خواهند داد . هراس شاه ديناساس كه از ميامن به « نصرت بالرّعب مسيرة شهر » « 1 » آن حضرت را نصيب و بهر است در دل ناخوش منتش كارگر آمده پاى ثبات و وقارش از جاى رفته و دست از جهات و متعلّقات مردم بيرون قلعه شسته و آنجا را به يكى از معتقدان خود سپرده سر به جيب توارى فرو برده قضيه را بر فرار قرار داد .
مثنوى
نه از دانش است آنكه مرد دلير * زند بىجهت پنجه با نرّهشير
نه از طور عقل است گر بهر جنگ * شود بىسبب روبروى پلنگ
نه از رأى باشد كه عاقل به صبر * توقّف كند برگذار هژبر
نه از فهم باشد كه دانا به ميل * كند خواب خوش بر گذرگاه سيل
شنيدى كه فردوسى خوشرقم * چه سان زد نوا از صفير قلم
[ 123 ] گريزى به هنگام با سر به جاى * به از پهلوانى و سر زير پاى « 2 »
سحرگاهى كه آثار طلوع پادشاه سيّاره سپاه در مضمار سپهر راه كرد و انوار نور
هامش
( 1 ) . ترجمه : با [ عنايت الهى ] و ترسى كه از رعب و شكوه من [ در دل آن كافران نهاده شده بود ] راه يك ماهه را به يك روز پيمودم .
( 2 ) . بيت ششم از فردوسى است : شاهنامه ، ج 2 ، ص 873 .