حضرت شاه سلطان حسين صفوى بود و اين شعر از اوست :
ظاهر هركس كه سنجيدم به ميزان نظر * داشت با باطن همان نسبت كه رو با آستر
اين قطعه را در مسافرت به قريه پراشكفت « 1 » گفته است :
شبى چون بخت عشاق از سياهى * به معنى صورت قهر الهى
چنان بود آن شب احوالم پريشان * كه سوداگر به كشتى روز طوفان
دلم را از وطن شوق جدائى * ملول از شهر همچون روستائى
جنونم عاقبت كرد از غم آزاد * نويد عشرتم از سيزده داد
به رفتن چون مهيا گشت كارم * شد از خيل اجل اسبى دچارم
چو مرغى كز قفس چشمش هويداست * دلش از رخنهء پهلوش پيداست
چو ريگ وقت ساعت آن سبك پى * بهر ساعت كند يك گام را طى
غرض كز صبح تا شام آن معطل * تردد مىكند در گام اول
به دست و پا زدن مانند جولاه * به اين مركب بريدم رشتهء راه
رسيدم در دهى كز خوش هوائى * كند در ديده خاكش توتيائى
بهشتى از طراوت سبز و خرم * همه چيزش فراوان غير آدم
در آن ده داشتم چون پير كنعان * به ياد آشنا حالى پريشان
ز تنهائى دريدم جامه بر تن * نهادم همچو آتش رو به گلخن
به اين نيت چو در دل بستم احرام * غلط كردم ره گلخن به حمام
نباشد احتياج ستر عورت * كه دارد جامه دارى همچو ظلمت
در اين ظلمت سرا نتوان به پا تاخت * ره گور است بايد سر قدم ساخت
چو دهليز تفنگ از راه بينه * رهى باريك تا پاى خزينه
ز روزن بس نشسته روى آن گرد * به آب وى تيمم مىتوان كرد
پى غسل آنكه روى آرد به اين در * كند بعد از جنابت خاك بر سر
در او ميل نشستن هر كه فرمود * نشيند تا كمر چون ديگ در دود
در او نتوان ز تاريكى نشستن * كنى گر شعلهء خورشيد روشن
بود زين كهنه بنياد زمانه * درى باز از فراز نوره خانه
نوشته بر درش استاد اين فن * ببايد كندن و بر باد دادن
ز قحط سنگ پا بايد در آن طاق * چو وقت نزع سودن ساق بر ساق
معاذ اللّه از آن دلاك ناشى * كه سربازى است پيشش سر تراشى
چو گوش آن كس كه دلاك آيدش پيش * بهردو دست چسبد بر سر خويش
شكافد فرق را با تيغ گلگون * كه آرد موى را از ريشه بيرون
نيايد از كف او قبضه بيرون * بهم چسبيده دست و تيغش از خون
به زخمش پنبه مىبايد فراوان * در آن سودا نه سر ماند نه سامان
هامش
( 1 ) . ر ك : فارسنامه ناصرى ، بلوك كوه مره شكفت .