گر بكشى به خواريم تيغ به سر بباريم * باز به عجز و زاريم روى بود به سوى تو
تيغ بكش چو قاتلم خيز و بكش چو بسملم * تا نكند دگر دلم اينهمه آرزوى تو
ز آن سر زلف پر شكن فتنهء جان مرد و زن * خيز و به صولجان بزن كاين سرماستگوى تو
يزدانى مكن دگر در سر كوى او گذر * تا كه نريزد اين قدر پيش من آبروى تو « 1 »
اما نباير و نوادگان حضرت وصال تغمده اللّه بغفرانه ، آنچه از چنگ اجل جان برده و تاكنون در قيد حياتند از اين قرار است :
جناب ميرزا احمد وقار را دو نفر پسر است : اول آنها :
ميرزا علاء الدين حسين همت « 2 » است . در سال 1276 متولد شده در مقدمات عربيه و تمثال همت شيرازى
ادبيه و علوم رياضيه ترقى تمام دارد ، در خط نسخ اقتفا به سمى خود علاء الدين تبريزى كرده « 3 » ، در شعر خاصه در غزل سرائى طبعى خوش دارد . اين چند شعر از او ثبت شد :
رويش كه روشن است رخ مهر و ماه از او * اين طرفه بين كه روز من آمد سياه از او
پروانهوار پيش رخش جان دهم اگر * روشن كنم چو شمع شبى بزمگاه از او
گر تير غمزه ميزندم هيچ باك نيست * چون بردهام به جوشن زلفش پناه از او
بيحاصل است ناله و افغان ما كه يار * اندر دلش اثر نكند آه ، آه از او
چون غنچه عقدهها بگشايد مرا ز دل * آرد نسيم نكهتى از صبحگاه از او
يك جلوه كرد روز ازل يار بىنقاب * هم كعبه گشت خرم و هم خانقاه از او
يار ار مرا كشد به هزاران جفا و جور * دل را جنايت است ، نبينم گناه از او
هامش
( 1 ) . نمونه اشعارش را در گلشن وصال ، ص 479 تا 490 ، بخوانيد .
( 2 ) . شرح احوال و آثار او را در گلشن وصال ص 505 و 506 ، بخوانيد .
( 3 ) . او در آغاز زندگى يك چشمش را به بيمارى آبله از دست داد و سخنورى را از فرهنگ عم خود آموخت و ديوانش به 5 هزار بيت مىرسد و قرآنها و دعاهائى از او به يادگار مانده است ، سالى چند بعدتر چشم ديگر او نيز نابينا شد و در سال 1336 هجرى درگذشت و از ازدواج با دختر عم خود ( دختر فرهنگ ) سه فرزند به نام ، احمد ، موسى اسماعيل يافت .